#بازتاب_پارت_144


_ بچه ی خواهرم پریسارو ازماخواستگاری کرده.

نفهمیدم هومن چطور جوش آورد که با دوقدم خودشو به کامران رسوند و یقه شو گرفت.

_ بچه ی خواهرت غلط کرده با تو. من جنازه ی پریسارو هم رو دوش تو و هفت جد و آبادت نمیذارم.

عمه شکوفه رو زمین زانو زد و کامران با چشمایی که از ترس دودو می زد به دستای گره شده ی هومن خیره موند.

_ فهمیدی؟

فریادش تن هرسه مون رو لرزوند و کامران وحشت زده سرتکان داد.

هومن عقب کشید و با خشم به طرفم اومد.

_ دیگه حق نداری حتی یه لحظه هم اینجا بمونی.

مچ دستمو گرفت و منو به سمت در کشوند. عمه با درموندگی نالید.

_ داری کجا می بریش؟

_ نترس جای بدی نمی ریم. از اینجا م*س*تقیم می برم عقدش کنم تا هم باعث بی آبرویی شما نشه و هم خودش از خرشیطون پایین بیاد.

تقلام واسه ی رها شدن از دستش با این حرف ناکام موند.بهت زده زل زدم بهش و اون آروم زیر لب غرید.

_ هیچی نمی گی تا از اینجا بریم بیرون.

کامران که از رفتار تحقیرآمیز هومن حسابی سرخورده بود طاقت نیاورد و صداشو بالا برد.

_ مملکت هنوز اونقدر بی قانون نشده که توی هیچی ندار بخوای واسه بقیه تصمیم بگیری...ازت شکایت می کنم.

_ هه...شب بو تی سیبیلان نیدم (شب بود سییبلاتو ندیدم)...منو داری از چی می ترسونی بی همه چیز؟

عمه سعی کرد از جاش بلند شه.

_ زده به سرت مگه نه؟ اصلا تو به چه حقی داری تو زندگی ما دخالت می کنی؟

_ دایی پریسا رو به من سپرده، اینو خودشم می دونه.

ومنتظر نشد تا من حرفشو تایید کنم. دستمو کشید و درحالیکه زیر لب به کامران بد و بیراه می گفت، منو از خونه بیرون برد.

_ حیف، شکوفه از این حرومی بچه داره وگرنه.... فکر می کنه همه مثل خودش گَمَجن (احمقن) میخوادتورو از اون خونه با نقشه بکشه بیرون که خیلی راحت به هدفش برسه. مردک بی صفت ِ نامرد... باباش جای این هویج می کاشت تا الان سود کرده بود.

- هومن؟!

romangram.com | @romangram_com