#بازتاب_پارت_129
_ من نگرانتم پریسا. خوشم نمی یاد شوهر عمه ات مجبورت کنه از اون خونه بلند شی.
_ نگران من نباش یه فکرایی برای خودم کردم.
_ این یعنی کمک منو نمی خوای.
با دلخوری نگاهشو گرفت و من پوزخند زدم.
_ بهتره که نخوام. اینقدر فکرت این روزا مشغوله که ترجیح می دم برات دلمشغولی تازه درست نکنم.
_ منظورت چیه؟ چرا با طعنه حرف می زنی؟
_ من با طعنه حرف می زنم؟! بهتره یه نگاه به خودت و زندگیت بندازی. بیماری پسرت و مشکلاتی که باهاش سرو کله می زنی کمه؟ همینجوریشم برای من وقتی نداری.
عصبی اعتراض کرد.
_ دارم...واسه تو همیشه وقت دارم.
انگار داشت بحث به جایی می رسید که من می خواستم.
_ پس تصمیم داری خودتو بین ما تقسیم کنی آره؟
_ اگه این آخرین راه حل باشه، آره همین کارو می کنم.
صدام بی اختیار بالا رفت.
_ اما من نمی خوام.
باناباوری به طرفم برگشت.
_ منظورت چیه؟!
لب برچیدم و بابغض گفتم:
_ من نمی خوام تورو با کس دیگه ای تقسیم کنم.
چیزی نگفت و با بهت زل زد به ثانیه شمار سر چهارراه و چراغ قرمزی که درست کنارش روشن بود.
_ چرا حرفی نمی زنی؟ یعنی اینقدر حرفم برات گرون تموم شده؟
با صدایی گرفته و به اجبار جوابم رو داد.
_ سام پسرمه،من نمی تونم اونو از زندگیم حذف کنم.
romangram.com | @romangram_com