#بازتاب_پارت_130


_ من که اینو ازت نمی خوام،همه ی ترسم از نزدیکی دوباره ی تو و هانیه ست.

_ ما فقط به خاطر سام با هم در ارتباطیم.

رنجیده رو برگردوندم.

_ فکر نمی کنی این ارتباط داره یه جورایی صمیمانه می شه. هردفعه که با همیم باید اون زنگ بزنه و مجبورت کنه بری سراغشون. حاضرم با اطمینان قسم بخورم هفتاد درصد این رفتن ها بی دلیله.

_ سام موقع تزریق انسولین بی تابی می کنه.

_ اونا باید یاد بگیرن بدون تو هم...

نمی دونم هنوزم اون قلبی که تو سینه ام می تپید به درد اومده بود که مانع از ادامه ی حرفم شد یا عذاب وجدان گریبانمو گرفته و رهام نمی کرد.

_ من نمی تونم حتی یک روز بدون دیدن سام زندگی کنم.

اینو خیلی جدی و با قاطعیتی پدرانه گفت و ناخواسته دلمو آتیش زد.

_ امااون بعد جدایی با مادرش زندگی میکنه، مگه نه؟

_ خب تا هفت سالگی... یعنی تو حاضر نیستی پسرمو قبول کنی؟ پریسا این از تو بعیده. تویی که با عشق از پدربزرگ پیرت مراقبت می کردی.

_ پس همه ی اینارو حساب شده سنجیدی که اومدی جلو آره؟

_ اینجوری حرف نزن پریسا. سام بچه ی خوبیه.

_ اما من مادر خوبی نیستم، نمی تونم باشم.

سر کوچه نگهداشت.

_ در این مورد بعدا حرف می زنیم.

سرد خداحافظی کرد و من اونقدری نسبت بهش بی تفاوت شده بودم که این جدا شدن برام گرون تموم نشد.

از ماشین که پیاده شدم، نگام خیره به عمه شکوفه و دوتا ساک خریدی شد که از مغازه ی مرتضی بیرون اومد.

_ ببینم اون روزبه نبود؟!

_ علیک سلام عمه جون.

اخماشو پایین آورد و نفس نفس زنان به طرف در خونه راه افتاد. ناچار دنبالش رفتم و سعی کردم ساک هاش رو ازش بگیرم.

_ نمی خواد، کمکت رو لازم ندارم.

romangram.com | @romangram_com