#بازتاب_پارت_128


راه افتادم به سمت انتهای خیابون و چشمام مدام با اشک هایی که توش حلقه می زد محو و تار می شد. این دلخوری یه کودک ده ساله نبود که بعد هفده سال یادآوریش فقط باعث رنجش و مرور خاطره ای ناراحت کننده باشه. من با این رنج بزرگ شده بودم، با این درد به بلوغ رسیده بودم و این هرگز نه تو ذهنم کوچیک و ناچیز شده،نه از بین رفته بود.

می تونستم سودی رو ببخشم؟ اگه کینه ی اون نبود،لج و لجبازی هاش با ایرجی که بدبین و شکاک بود و فکر می کرد همه ی عالم و آدم قصد جون و مال و موقعیتش رو دارن تمومی داشت، اگه می تونست مثل تموم مادرها فقط یک لحظه، یک لحظه به این فکر کنه که خود خواهیش و حفظ منیتش چه بلایی به سر روح و روان من می یاره؛شاید امروز مثل همه ی آدمها فرشته ی زندگیم مادرم بود نه خواهر پدربزرگم عمه زهرا یا مادر نعیم یا هر زنی که تو دوران کودکیم دست محبتی به سرم کشیده و جای سودی در حقم مادری کرده بود.

ایرج اون اوایل به خاطر سودی آزارم می داد. من شده بودم اهرم فشار زنی که از نظر اون سرکش و نافرمان بود. اما بعد ها وقتی پابه پای زجر کشیدن سودی، از آزار من ل*ذ*ت میبرد و تسلیم شدن مطلق اون زن دیگه براش تکراری و قابل پیش بینی بود، شد کاب*و*س شب و روز من.

کی می تونه حتی یک روزش رو دووم بیاره؟ اینکه با ترس نفس گیر زندگیش، با کاب*و*سش تو یه خونه زندگی کنه. من فقط نه سال داشتم، اون روزها باید بزرگترین دلمشغولیم حفظ جدول ضربم و مادری برای گلابتونم می شد در عوض با تکیه گاهی که همیشه جاش میون اون لحظات هراس آور خالی بود شدم بازیچه ی جنون کودک آزاری ایرج.که اون نه با جسمم که با روح و روانم بازی کرد. از من کودکی سرخورده ، ترسو ،بدون اعتماد به نفس و خوگرفته به افکار منفی و هراس از دست دادن حتی نداشته هاش، ساخت.

حرفاش اینجا توی ذهنم حکاکی شده که به هیچ قیمتی نمی تونم فراموشش کنم.

" توباید به هرچی که عمو ایرج میگه گوش کنی،آخه هیچکی مثل من تورو دوست نداره"

" پس مامان سودی چی؟!"

" سودابه می خواد مارو بذاره و بره. خودش نگفته اما من می دونم همین روزاست که اون بی خبر بره و ما تنها شیم. اما نترس من نمیذارم کسی اذیتت کنه."

" ولی من ازت می ترسم... تووقتی با مامان دعوا میکنی منو می زنی"

" اگه قول بدی دختر خوبی باشی دیگه نمی زنمت. عمو ایرج تورو دوست داره"

ولی هیچ کدوم این حرفا به تاثیرگذاری و ویرانگری خاطراتی نبود که از اون روزها داشتم.

هنوزم اون غروب لعنتی،نزدیک مسجد خواهر امام جایی که می گفتن معمولا محل فروش اموال دزدیه رو یادمه. نمی دونم چرا ایرج به سرش زد منو اونجا ببره. جایی که نگاهها، رفت و آمد ها و حرفای رکیکی که به زبون می آوردن همه از دم باعث ترس و اضطراب بودن، درست تو همون شلوغی یهو دستم رها شد و تا به خودم بجنبم دیدم وسط یه عده غریبه ایستادم و وحشت زده به دور و برم زل می زنم. دوقدم عقب رفتم، دور خودم چرخیدم و قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینه ام کوبید. ایرج نبود و من می تونستم قسم بخورم یه جایی همین اطراف تو نقطه ای که عقل جن هم بهش نمی رسه ایستاده و به ترس من، به دل دل زدنم، به این هراس کودکانه ام از گم شدن لبخند می زنه.

صداش زدم، به گریه افتادم، میون جمعیتی که سعی داشتن بهم نزدیک شن دویدم و هر لحظه خنده های توهمیش تو سرم چرخ می خورد و من با هق هق از حامی خیالی که تو ذهنم بود می خواستم از این کاب*و*س بیدارم کنه.دستی روی شونه ام نشست و من وحشت زده سربلند کردم و به چهره ای که زشت ترین لبخند دنیا رو لب هاش بود،زل زدم.

ازترس چشم چرخوندم که ایرج رو ببینم و ندیدم.

_ گم شدی آره؟

قلبم داشت توی دهنم می زد و صورت چندش آور مرد لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.

_ چرا داری می لرزی؟ نترس من کاریت ندارم.

واین کاری نداشتن شد عذابی که تا چندسال منو از بلوغم، از دخترونه هام که در حال رشد بودن،متنفر کرد اونم موقعی که در نهایت وقاحت بهشون دست زد و...

حتی وقتی ایرج به موقع سر رسید، وقتی با اون مردک گلاویز شد،وقتی با خشم دستمو گرفت و کشید و منو متهم به بی توجهی و حواس پرتی کرد.باز اون خاطره ی تهوع آور چهار میخ شده به ذهنم پاک نشد.

نگام به برگ های یک دست زرد شده ی چنارهای کاشته شده ی دوطرف خیابون بود و به پاییزی که به قلبم شبیخون زده ، فکر می کردم. من از کجا به کجا رسیده بودم. دلم این روزها بیشتر از همیشه آرامش می خواست اما انگار هرچی دنبالش می گشتم بهش نمی رسیدم.

_ همون خونه ای که قبلا با هم رفتیم و دیدیم رو اجاره کنم؟

ابروهام تو هم گره خورد. از اون خونه ی کذایی خاطره ی خوبی نداشتم. جایی که این مرد با دروغ هاش ازم استقبال کرده بود و تهش برام یه حس له شده و کلی آرزوی برباد رفته به جا گذاشته بود.

romangram.com | @romangram_com