#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_91
خوشحالی ام را با بوسیدن گونه ات نشان دادم : خیلی خوبی صفا جونم .. قربونت برم .
دوباره در آغوشم کشیدی … پر مهر …
*****************
دوباره روزهایم شاد شد . نگرانی و غصه از دلم پر کشید . دوباره نگاهت عاشقانه شد .
فقط نمی دانم چرا هرگز نخواستی بیش از آنچه خودت فهمیده بودی برایت توضیح دهم . نخواستی حرفهایم را بشنوی . و این کمی دلگیرم می کرد . از اینکه نمیدانستم واقعا چه در سر داری … نظرت نسبت به من عوض شده یا نه ؟
حتی یرای رفتن و آمدن هم مرا آزاد گذاشته بودی . تنها به مدرسه می رفتم و می آمدم . و البته سر قولم بودم . به طراوت حتی نگاه هم نمی کردم و عجیب بود که او هم به طرفم نمی آمد . مریم هم تعجب کرده بود و مدام می گفت خودش فهمید که مایل به ادامه ی دوستی یا او نیستی … واسه همین خودشو بیشتر از این سبک نکرد …
من اما دلیل این سکوت و دوری را خوب می دانستم …. روزهای بدی که گذرانده بودم را به یادم می آورد .
***********
امتحاناتم که تمام شد زمزمه ی عروسی رامتین و شیرین و البته من و تو هم بلند شد . مادر مخالف بود . نمی خواست هر دو دخترش را با هم به خانه ی بخت بفرستد . اما تو بودی که اصرار می کردی . و همچنین مادرت . من اما واقعا آمادگی شروع زندگی مشترک را نداشتم . دلم می خواست با خیال آسوده فقط به کنکور فکر کنم . همه ی همکلاسی هایم خودشان را برای آن روز آماده کرده بودند .. من هم آمادگی داشتم اما حرف های درون خانه ذهنم را به خود مشغول می کرد . .. من نمی خواستم به آن زودی از خانه ی پدرم بروم . هرچند با تو بودن را بی نهایت می خواستم اما …
پدر حرف آخر را زد . توافق شد که بعد از کنکور در این رابطه حرف ها زده شود . قرار ها گذاشته شود تا من هم با خیالی آسوده تر به درس هایم برسم . مادرت ناراضی بود که آن هم با کمی شیرین زبانی و خوش فرمانی از خود راضی کردم …
تو ام که هرگز بالای حرف پدرم حرف نمی زدی . پس می توانستم حواسم را به درسم بدهم .
در آن روزها زن عمو می خواست رامین را راضی کند کهبه خواستگاری مریم بروند اما رامین نمی پذیرفت . گویی فعلا خیال ازدواج نداشت . همچنان در هم و دلگیر بود . اما می دانستم هوایم رادارد . به توجهاتش عادت کرده بودم … به اخم و تلخی هایش هم . و همیشه فکر می کردم اگر رامین با مریم ازدواج کند چه خوب میشود .. می توانستم همیشه مریم راببینم … رابطه مان از این هم بهتر می شد .. .
**************
شبی که فردایش امتحان داشتم آرام و قرار نداشتم . نمی دانستم چه در پیش دارم … خواب به چشمانم نمی آمد . دلم تو را می خواست . دوست داشتم به اتاقت بیایم . تو با حرفهایت مرا آرام کنی … نگاهی به ساعت انداختم . دیروقت بود . یک ساعت پیش شب بخیر گفته بودی و رفته بودی … با این حال پشت پنجره ایستادم و نگاهی به اتاقت انداختم … از دیدنت لبخندی بر لبانم نشست . بیدار بودی .
تو مرا ندیدی چون چراغ اتاقم را خاموش کرده بودم . از اتاق خارج شدم و آرام و بی صدا از خانه خارج شدم . خودم را به پنجره ی اتاقت رساندم اما قبل از اینکه صدایت کنم موبایلت زنگ خورد . این وقت شب ؟؟؟
romangram.com | @romangram_com