#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_92

اندکی تامل … پاسخ دادی …. با شنیدن اولین جمله اخم هایم در هم رفت … خودم را عقب کشیدم … باید مکالمه ات را با مهلا گوش می دادم .

چی شده مهلا؟ چرا گریه می کنی؟

ـــ …….

ــ خواهش می کنم بس کن…. نه نمی تونم این موقع بیام.

ـــ…….

ـــ ای بابا چه ربطی به شهرزاد داره؟ نه الان پیشم نیست….

ـــ …..

ـــ نه…. خیلی خب بسه دیگه… دست بردار مهلا… مگه بچه ای؟

ـــ………

ـــ چرا نمی فهمی؟ نمی تونم…. خواستت بی جاست دیگه.

ـــ…..

ـــ خیلی خب … باشه… می گم باشه آروم باش…. میام.

با شنیدن جمله ی آخرت قلبم به تندی شروع به تقلا کرد… می رفتی ؟ چطور؟کجا؟!!

خودم را عقب کشیدم …. تا تیره ترین قسمت سایه های زیر درختان…. زودتر از آنچه تصورش را بکنم آماده شدی و از خانه بیرون زدی…..

از مقابلم که گذشتی بی اراده… کاملا بی اراده صدایت کردم:صفا جون؟

ایستادی و مردد به پشت چرخیدی…جا خوردنت از دیدنم تماشایی بود:تو… اینجا چکار می کنی؟

نمی دانم ظاهرم حال درونم را چگونه نشان می داد… به هر صورت سعی کردم لبخند بزنم:کجا می ری نصف شبی؟

چقدر دلم می خواست صادقانه بگویی…. هر چه که بود مهم نبود… فقط تو صادق می بودی…. مهم این بود.

به من نزدیک شدی:چرا نخوابیدی؟

چرا جوابم را نمی دادی؟نفس گرفتم:خوابم نمی برد…. به حرفهای آرام بخشت نیاز داشتم.اومدم آرومم کنی،اما مثل اینکه… مزاحم شدم.

لبخند زدی:مزاحم چیه؟چرا اینجوری حرف می زنی؟می خوای بریم یه دوری بزنیم؟

نا باور خیره ات ماندم…. پس مهلا را چه می کردی؟!!

romangram.com | @romangram_com