#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_90
سرم را بیشتر پایین انداختم . چانه ام را گرفتی و سرم را بالا گرفتی … ناگزیر به چشمان مهربانت نگاه کردم . لبخند محوی به رویم زدی و من .. چانه ام از آن بغض سنگین لرزید …
در آغوشم کشیدی : آروم گلم …آروم باش .
دستم را به عادت همیشه دور کمرت حلقه کردم … اشکهایم با سرعت بیشتری باریدن گرفت . موهایم را نوازش کردی : چرا گریه می کنی ؟
سرم رابیشتر در سینه ات پنهان کردم : خیلی دلم گرفته .
بوسه ای بر روی سرم نشاندی .
ــ فردا با این چشمای پف کرده چه جوری می خوای بری مدرسه ؟
با شنیدن این حرف سرم را به سرعت بلند کردم : چی ؟
لبخندت مهر تاییدی بود بر آنچه گفته بودی و من شنیده بودم .
ــ یعنی … می ذاری برم ؟
خندیدی : مگه همینو نمی خوای ؟
ــ خب معلومه که می خوام اما تو گفتی ….
سر شانه هایم را که در دستان گرمت داشتی آرام فشردی و نگاهت را در چشمانم دوختی : همین که قبول کردی نری واسه من کافیه … می خواستم امتحانت کنم .
ناباور به دهانت چشم دوخته بودم .. دوباره هجوم اشک را در چشمانم احساس کردم .
ــ راس می گی یا اذیت می کنی ؟
دوباره خندیدی : آی قربون این چشمای حیرون …. راست می گم . اما شرط داره .
شرط ؟ باز هم دلم به هم پیچید … دلشوره … نگرانی به قلبم چنگ انداخت .
ــ چه شرطی ؟
اخم به چهره ات بازگشت : دور این دختره رو خط قرمز بکشی . باهاش همکلام نشی .
ــ خب … اینکه مشکلی نیست .. همین الانم همینطوره .. من اونقدر ازش بدم میاد که نمی خوام حتی نگاهش کنم چه برسه به اینکه بخوام هم حرفش بشم .
لبخند کمرنگی زدی : بسیار خوب . از فردا می تونی بری .. ولی وای به حالت شهرزاد ببینم یا بشنوم که …
به میان حرفت آمدم : مطمئن باش … قول می دم .
موهایم را به هم ریختی : امیدوارم همینطور باشه … خب من دیگه می رم … خیلی خسته ام .. این چند روز که تو لاک خودت بودی حسابی به هم ریخته بودم … واسه همین نمی خواستم زیاد تو خونه باشم . الانم که اومدم مادرت گفت تو اتاقی و شامم نخوردی فهمیدم که خیلی اذیت شدی .
romangram.com | @romangram_com