#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_89
اخم کردی قسم نخور … گفتم که می گذرم . دیگه هم نمی خوام در موردش حرفی بزم یا بشنوم .
بر آشفتم : اما من کوتاه نمیام … من … تماس نگرفتم من ربطی به اون خواهر و برادر از خدا بیخبر نداشته و ندارم … … این موضوع باید روشن بشه …
ــ بس کن … می خوای آبرو ریزی بشه ؟ فکر می کنی اگهبقیه بشنون چی می گن ؟ دلم نمی خواد حتی یهدر صد در مورد تو اونطوری که نباید … فکر کنند .
ــ اما این حق منه …
این بار فریاد زدی : ببین … نمی خوام ادامه بدی … بهتره همه چیزو فراموش کنی و هرچی می گمو بی چون و چرا قبول کنی ..
بغض آلود گفتم : هرچی به جز رها کردن درسم و نرفتن به مدرسه .. خواهش می کنم صفا .. تو که اینطور نبودی .
بلند شدی : همین که گفتم … از فردا دیگه پاتو تو مدرسه نمی ذاری ..
به سمت در رفتی و در همان حال به سویم نگریستی : خوشم نمیاد به رامینم نزدیک بشی .. یا بذاری بهت نزدیک بشه … یادت نرفته که بهت گفت خاطرخواهته ؟
حرفهایت روی قلب کوچکم سنگینی می کرد … چرا نمی گذاشتی از خودم دفاع کنم ؟ چرا باورم نداشتی ؟
چاره ای جز پذیرش حرفت نداشتم … ترک تحصیل …من تو را بیش از هر چیز و هر کس دردنیا دوست داشتم صفای خوبم …تو داشتی اشتباه می کردی … آرزویم را از من می گرفتی … اما این خللی به دوست داشتن و علاقه ام به تو وارد نمی کرد … کاش می دانستی … کاش .
**********************
هرچند سخت بود اما پذیرفتم و دیگر به مدرسه نرفتم … روز اول را به ناچار خودم را به مریضی زدم تا مادر در ایم مورد چیزی نپرسد .
یادم می آید باز هم آمدم و به تو التماس کردم که اجازه دهی به مدرسه بروم اما آنقدر تلخ و بد اخلاق بودی که نتوانستم بیش از چند دقیقه تحمل کنم آن همه بی مهری را .
خدا رو شکر که فردا جمعه بود و من باز هم توانستم از زیر بار جواب دادن به دیگران شانه خالی کنم … با اینکه گفته بودی جواب بقیه با من اما من دلشوره داشتم … هر وقت تنها می شدم نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم … دلم برای مدرسه و مریم و دوستان دیگرم تنگ می شد … و به همان نسبت از طراوت بیشتر بدم می آمد .
تو ام که ظاهرا اصلا برایت مهم نبود من چه حالی دارم خودت را به بی خیالی زده بودی .
نمی دانستم قرار است چه جوابی به پدر و مادرم بدهی .. اگر حقیقت را از نظر خودت به آن ها می گفتی چه … نه… این انصاف نبود … انصاف نبود … تو همه چیز را بد متوجه شده بودی .. نباید مرا اینگونه می سوزاندی .
با شنیدن صدای دراتاق با عجله اشکهایم را پاک کردم و رو به پنجره ایستادم . فکر می کردم شهره باشد اما عطر حضور تو را حس کردم . برنگشتم . اشکهایم دوباره تا لب پلکهایم آمده بود . ایستادنت را درست پشت سرم حس کردم … و گرمی دستهایت را بر شانه هایم .
ــ شهرزاد ؟
صدایت پس از مدتها مهربان بود . مرا آرام به سوی خود برگرداندی … تاب نگاه کردن به چشمهایت را نداشتم . دلخور بودم . نگاهم پر از گلایه بود و من دوست نداشتم آنگونه نگاهت کنم .
دستت را بالا آوردی و اشکهایی که بی هوا چکیدند را پاک کردی ..
ــ نگام نمی کنی ؟
romangram.com | @romangram_com