#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_88
ــ مطمئن باشم ؟ کمکی از دستم بر نمیاد ؟
دودل شدم … شاید می تونست با توحرف بزند …
ــ رامین … من …
در اتاقم به شدت باز شد … از جا پریدم … به درون آمدی …گوشی تلفن از دستم افتاد …
با نگاهی مشکوک جلو آمدی : با کی حرف می زدی ؟
زبانم بند آمده بود … این چه کاری بود ؟ جلو آمدی و گوشی را برداشتی … حتما صدای رامین را شنیدی که اخم کردی : رامین تویی ؟ کاری داری ؟
کمی سکوت : نه … می گه حال ندارم … آره .. حرفمون شده اما حلش می کنم … نه ممنون .
گوشی را محکم کوبیدی : رامین خان بدون شما تاب نمیارن ؟
با ناباوری و بهت نگاهت می کردم … حالا دیگر نوبت بد بینی به رامین بود ؟
ــ این چه حرفیه ؟ منو تو حیاط دید که گریه می کردم … پرسید جوابشو ندادم … الانم …
ــ غلط کردین هر دو تون … شهرزاد تو هنوز اون روی منو ندیدی … نذار بیشتر ز این به سرم بزنه وگرنه بد می بینی .
با حسرت نگاهت کردم … دلم برای صفای خوب و آرامم تنگ شده بود … او که نمی دانستم چطور و از کجا باید دوباره پیدایش کنم .
رو به رویم ایستادی : ببین شهرزاد …من نمی خوام درستو ادامه بدی .. می خوام بعد از ماه محرم و صفر عروسی بگیریم … بریم سر خونه زندگی خودمون … می فهمی ؟
ــ نه … نمی فهممت صفا … چرا اینقد تلخ شدی ؟ من نتونستم ثابت کنم بی گناهم اما این دلیل نمیشه که گناهکارم و تو هر طور که بخوای با من رفتار کنی .
عصبی به میان حرفم آمدی : جواب منو بده … قید درستو می زنی یا نه ؟
انصاف نبود خواسته ات … من عاشق درس و مدرسه ام بودم . بدون آن ها احساس پوچی می کردم . گفتم : نه … قیدشو نمی زنم …
ــ پس قید منو می زنی ؟؟؟
ـ نه . چرا این جوری منو سر دوراهی قرار می دی ؟ من هم تو رو دوست دارم هم درسم رو … از هیچ کدومتون نمی گذرم ..
ــ حتی به خاطر من ، آره ؟
ــ صفا خواهش می کنم با من اینطور تا نکن … من نمی تونم بی مهری تو رو تاب بیارم … اذیتم نکن …
من دیگه به تو اعتماد ندارم … و متاسفانه دوستت دارم و می خوام که این اشتباه رو واسم جبران کنی … حرفمو گوش کنی و دیگه به جایی که به طراوت و تارخ مربوط میشه پا نذاری … من بی غیرت نیستم فقط می خوام بهت فرصت بدم ، به خاطر سن و سالت … شیطنتات … نمی دونم هرچه می خوای اسمشو بذار … نمی تونم ساده ازت بگذرم … قصه ی عشق من یه روز و دوروز نیست که بگذرم ازش و بی خیال بشم… که البته اینم بگم اولین و آخرین فرصتم هست …بدون دلگیرم ازت … دلمو به دست بیار شهرزاد … منم همونقدر می خوامت که منو می خوای … اونقدر عزیز که می تونم یکبار روی اشتباهت چشم ببندم .
ــ اما صفا … خداشاهده که موضوع اونطور که تو می گی نیست .
romangram.com | @romangram_com