#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_87


دستم را روی دستت گذاشتم : خواهش می کنم صفا … به فکر منم باش ..

ــ به فکر هر دومونم …

ــ آخه چه نفعی داره مدرسه نرفتن من ؟

باز هم خیره شدی به چشمانم : نمی دونی ؟ می خوای برات توضیح بدم ؟

اشک هایم چکید … نمی خواستم چیزی بشنوم … می دانستم هر چه هست به آن اتفاق لعنتی ربط دارد . نمی خواستم بیش از این خوردم کنی . به سمت در رفتم که گفتی : خوبه … خودت متوجهی چرا ازت می خوام .

بی آنکه پاسخت دهم اتاقت را ترک کردم …

اشکهایم همچنان روان بود … چه خوب که همه منزل عمو بودند … و عمه یا پدرت نبودند که متوجه حال خرابم بشوند . به حیاط رفتم … سعی کردم اشک هایم را پس بزنم اما بی فایده بود دلم پر تر از آنچه بود که فکر می کردم ..من کجا و تاب بی مهری تو کجا ؟

نمی خواستم به خانه ی عمو بروم . با آن همه اشک بی پروای بی اراده می رفتم چه کار !

قبل از اینکه از پله های خانه مان بالا بروم رامین را که از خانه شان خارج شد دیدم . رو گرفتم که صدایم کرد . پای سست کردم . صدایش را شنیدم : مگه نمیای ؟

نگاهش نکردم : نه … درس دارم …

با کمی تامل خودش را به من رساند : شهرزاد ؟

به طرفش برگشتم . متعجب چشم به صورتم دوخت : چرا گریه می کنی ؟

و خودش جواب داد : خب .. شاید با صفا حرفت شده .. آره ؟

سرم را پایین انداختم : ببخشید من حالم خوب نیست …

و از او فاصله گرفتم و با گامهایی سریع از پله ها بالا رفتم و نگاه او را به دنبال خود کشیدم … چه می گفتم ؟ نمی توانستم از بی رحمی تو حرف بزنم … که باور می کرد ؟

به اتاقم رفتم … بی آنکه چراغ را روشن کنم روی تخت دراز کشید . هق هق خاموشم را آرام رها کردم … گوش اتاق پر شد از صدایم …

تلفن که زنگ زد به ناچار با تصور اینکه ممکنست مادر باشد با همان حالت درازکش گوشی را برداشتم و سعی کردم صدایم را صاف کنم : بله ؟

ــ شهرزاد دلم نمی خواد تو زندگیت دخالت کنم اما نگرانتم … چت شده بود آخه ؟ اون اشکا واسه چی بود ؟

صدای رامین را که شنیدم اشکهایم باز هم باریدن گرفت .. کاش می توانستم از او کمک بخواهم .. در این صورت تو را چه می کردم … حتما شاکی می شدی .

بیچاره من .

ــ نه رامین چیز مهمی نیست … نگران نباش .. ممنون که به فکرمی …


romangram.com | @romangram_com