#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_73


چه می توانستم بگویم؟تو این را باور می کردی؟… چون محال بود که به ذهنت برسد که آن یک نفر تارخ بوده باشد.

ـــ سر چی عزیزم؟

ـــ سر یکی دیگه از بچه ها…

و چون دیدی برای توضیح کاملا بی میل هستم به حال خودرهایم کردی…

گردش هروزه را نخواستم…. دلم رسیدن به خانه می خواست و تماس با طراوت…

اما تو سر خوشتر از هر روز بودی…. دلت گردش با مرا می خواست…خریدن گل… و خوردن یک نوشیدنی داغ در یک کافی شاپ.

می دانستم همه را برای عوض کردن حال و هوای من می خواهی.اما من…حالم… هیچ…خوش نبود.طراوت نمی توانست نمک بخورد و نمکدان را بشکند…. من به او اطمینان کرده بودم. و او…

نه او حق نداشت… حق نداشت عاشقِ عشقِ من شود.

*******

شماره اش را که گرفتم، تا بخواهد گوشی را بردار حرص خوردم…

خیلی مایل بودم بدانم چرا و چگونه؟

اگر می خواست در این خانه عاشق شود،مگر شایان یا رامین نبودند؟چرا تو؟

گوشی را خودش برداشت.صدای سلام گفتنم را که شنید مکث کرد:سلام شهرزاد.

ـــ بهتری؟

ـــ بهترم؟ منظورت چیه؟

ـــ داداشتو دیدم…

با کمی مکث گفت:پس بالاخره بهت گفت…آره؟

چه خونسرد و بی تفاوت… با لحنی عصبی گفتم:چرا طراوت؟چطور تونستی؟

ـــ معلومه داری چی می گی؟مگه چکار کردم؟

ـــ پس برات عادیه؟از منم شرم نکردی؟

ـــ شهرزاد؟! چی داری می گی؟


romangram.com | @romangram_com