#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_74

ـــ طراوت چطور تونستی عاشق نامزد من بشی؟

نا باوری اش را با خنده ی کوتاهی نشان داد:چی؟! شهرزاد؟!

گیج شدم .منظورش چی بود؟یعنی حرفم را قبول نداشت؟

نفسم گرفت. شروع کردم به صحبت… از گفته های برادرش…

و او بود که گفت:شهرزاد شاید باورت نشه اما… ببین من اینطوری نمی تونم باهات حرف بزنم… بیا خونمون…همین الان…

ـــ نمی تونم بیام … حرف بزن طراوت حسابی گیج شدم.

ـــ حق داری شهرزاد… فقط می تونم بگم که حرفاش حقیقت نداشته… خیالت راحت باشه…

واقعا نمی دانستم حرف کدام را باور کنم .تارخ چرا باید به من دروغ بگوید؟آن هم در مورد خواهرش؟!در مودرد نامزد من؟! چه منظوری می توانست داشته باشد؟

*******

ـــ مطمئنی حالت خوبه؟مشکلی نداری؟

ــ آره مامان خوبم…

ـــ صفا هم نگرانت بود…

ــ نه مامان چیزی نیست،سرم درد می کنه بخوابم خوب می شم…

هنوز نگرانی در چهره اش موج می زد که اتاقم را ترک کرد….نگرانی های مادرانه اش را دوست داشتم.می دانستم که اگر یکی از ما کمی در هم و ناراحت باشیم،چه حال بدی به او دست می دهد…همه ی هم و غمش این بود که ما راضی باشیم و از زندگی لذت ببریم…

با رفتنش باز روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم.

حرفهای تارخ و طراوت را در ذهنم مرور کردم…به جایی نمی رسیدم، و این کلافه ام می کرد.

باید صبر می کردم تا فردا طراوت به مدرسه بیاید و همه چیز را برایم تعریف کند….

*****

نه… امروز هم به مدرسه نیامد.به محض برگشتن به خانه با او تماس گرفتم…جواب نداد…

از روز قبل آرامتر شده بودم و دیگر زیاد به این موضوع فکر نمی کردم…

اما همچنان کنجکاو بودم بدانم اوضاع از چه قرار است.

وقتی که مادر گفت خانواده ی مهلا فردا به خانه ی جدیدشان نقل مکان می کنند ،خیلی خوشحال شدم.حالم بهتر از قبل شد…سیبی را از یخچال برداشتم و همان طور که با پوست آن را می خوردم به سراغ شهره رفتم.در حال درس خواندن بود کمی سر به سرش گذاشتم.و او با شیطنت گفت:چیه ؟کبکت خروس می خونه؟خبر رفتن مهلا جون بهت رسیده؟

romangram.com | @romangram_com