#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_72

ــ گفتم که نه آقا تارخ… خودم باهاش حرف می زنم….

ــ فقط چند لحظه… خواهش می کنم…

ــ نمی تونم… معذرت می خوام … با اجازه.

و به راه افتادم که گفت:پس برات مهم نیست؟

ــ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه باهاش حرف بزنم.

ــ اون به تو حرفی نمی زنه…

ــ چرا مگه…

به میان حرفم آمد:آخه عاشقِ نامزدت شده…

حرفهایش برایم عجیب بود .گویی که در واقعیت نبوده که آنها را شنیده ام… ناباور به او خیره ماندم:آخه… چطور ممکنه؟!!

صدایِ خانوم میری ناظم خشک و بداخلاق مدرسه که گفت:نکویی معلومه داری چکار می کنی؟

با ترس به او نگریستم:سلام خانوم…

جلو آمد،نگاه مشکوکش اول به من و بعد به تارخ خیره ماند.

تارخ سلام گفت و خسته نباشید و بعد از آن اضافه کرد که برادر طراوتِ تابان هست و با من آشنایی خانوادگی دارد. و برای گرفتن مرخصی برای طراوت به مدرسه آمده که منو دیده و مشغول احوالپرسی شده…

خانوم میری که آرام گرفت،نفسی آسوده کشیدم،به خیر گذشت…

رو به هر دو بااجازه ای گفتم و به درون رفتم…

آنقدر ذهنم آشفته بود که متوجه مریم نشدم که مرا به نام می خواند،تا اینکه خودش را به من رساند… با دیدنم پی به حال بدم برد و با کنجکاوی پرسید که از چه ناراحتم…

اما من نگفتم… هیچ چیز نگفتم…از او به خاطر اعتمادی که به طراوت کرده بودم خجالت می کشیدم…

حق با او بود… طراوت….

وقتی به دنبالم آمدی و سوار ماشینت شدم با نگاهِ اول فهمیدی که حالم ،حالِ هر روز نیست… نگاهِ سبزت به چشمانم خیره ماند:چیزی شده عزیز دلم؟

نگاهم را از نگاهت دزدیدم:نه…

ـــ اما مطمئنم یه چیزی شده… نمی خوای بگی؟

نگاهم را به بیرون دوختم:چیز مهمی نیست… با یکی حرفم شده…

romangram.com | @romangram_com