#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_62

معمولا ده شب اول ماه خانه به تکیه ی اباعبدالله (علیه السلام ) تبدیل می شد … روزها مادر و زن عمو و مادرت نذری می پختند و شب بین عزاداران تقسیم می کردند …

حال و هوای آن روزها را با اینکه سنگین بود اما دوست داشتم … از اینکه می دیدم هرکسی بی توقع گوشه ای از کارها را بر می دارد و از زمین بلند می کند حس خوبی به من دست می داد … این همبستگی ها را دوست داشتم … و بیش از همه تو بودی که برای بر پایی هیئت تلاش می کردی و من به تو افتخار می کردم و حال که به نامت بودم و به نامم بودی بیشتر .

آن روز در مدرسه از مریم خواستم تا با خانواده اش به خانه مان بیاید و در مراسم شرکت کند … گفت که خیلی دلش می خواند بیاید و فکر می کرد مادرش حتما او را همراهی خواهد کرد …

طراوت حرف هایمان را شنید : یعنی ده شب رو مجلس روضه خونی بر پا می کنید ؟

چند وقتی بود که دیگر زیاد با او نمی جوشیدم … به خصوص که تا تنها می شدیم پای برادرش را وسط می کشید … هنوز هم عکس می خواست و من صراحتا درخواستش را رد می کردم اما از رو نمی رفت … برادرش را بار دیگر دیدم … از من خواست که به خانه برساندم اما نپذیرفتم و کنایه ی طراوت را که گفت " چند بار بگم داداش شهرزاد اینا مثل ما فکر نمی کنند … مثل ما نیستند .. باید بری ببینی تو خونه هم با چادر و روسری می گردند ."

خیلی ناراحت شدم … او به من و خانواده ام توهین می کرد … دروغ بود حرفش … ما فقط در مقابل نامحرم حجاب داشتیم … که آن هم بیشتر وقتی بود که به حیاط می رفتیم … که اکثر مواقع چادر هم نداشتیم و به روسری یا شال اکتفا می کردیم…

از آن روز دیگر او در دلم جایی به آن پررنگی نداشت … از چشمم افتاد . او را کم محل کردم اما باز هم دست بر نمی داشت .

آن روز مریم گفت " آره هر ده شب رو روضه می گیرن … همه برای عزا داری به خونه شون می رن … کاری که فکر نکم به گروه خونی شما با کلاسا بخوره ؟ "

طراوت با عصبانیت گفت " من نمی دونم چه هیزم تری به تو یکی فروختم که تا منو میبینی اینجوری آتیشی می شی "

مریم به تندی گفت " واسه اینکه از خودتو رفتارت خوشم نمیاد … "

" رفتار من به تو ربطی نداره … "

"آره ربط نداره اما اینکه بخوای با شهرزاد باشی و فکر کنی اونم مثل خودته به من ربط داره .. ببین طراوت بهت می گم دور شهرزادو خط بکش …. دختری نیست که تو فکر می کنی "

" مواظب حرف زدنت باش وگرنه …. "

" وگرنه چه غلطی می کنی "

با کلافگی گفتم " وای بس کنید … مگه بچه اید افتادید به جون هم ؟ "

طراون " منکه چیزی نگفتم … خودش با من مشکل داره … "

مریم نگاهم کرد " شهرزاد بهت بگم … می خوای با این دختره باشی دور منو خط بکش … دیگه نه من و نه تو … "

طراوت گفت " به جهنم .. دیگه از تو خود خواه تر ندیده بودم … به تو چه که واسه شهرزاد تعیین تکلیف می کنی ؟ "

" ای بابا بسه دیگه … واقعا زشته … کوتاه بیاین دیگه … "

طراوت گفت " رفتم خونه باهات تماس می گیرم … "

از ما جدا شد . نگاهی به مریم کردم که اخم هایش در هم بود . گفتم " گناه داشت اینجوری باهاش برخورد کردی … نگاه تندی به منکرد " بدبخت … تو گناه داری که اینقد ساده و خلی …

" دست شما درد نکنه دیگه … راحت باش .. "

romangram.com | @romangram_com