#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_63


خندید " آخه زورم می گیره وقتی طرفشو می گیری … "

دست به گردنم انداخت و گونه ام را بوسید " فدای تو خوشگلم بشم … ببخشید "

خندیدم " دیوونه … مگه من از تو ناراحت می شم ؟ "

واقعا هم از او ناراحت نمی شدم . می دانستم که هرچه می گوید از سر دلسوزیست . با هم به کلاس رفتیم … مریم مرا رها نکرد تا طراوت به سمتم بیاید … طراوت هم که ظاهرا خیلی به او بر خورده بود حتی نگاهمان نمی کرد .

وقتی به دنبالم آمدی یکراست به خانه رفتیم … آن روزها دیگر به تفریح و گردش نمی رفتیم … حرمت آن روزها را خوب نگه می داشتیم .

وارد خانه که شدم مادرت گفت "عزیز خوشگلم اگه خسته نیستی بیا کمکم سبزی پاک کنیم … "

" چشم عمه جون … لباسمو عوض کنم میام … "

قرار بود فردا آش رشته بپزند .

سریع برگشتم و به کمک او رفتم . خبری از مهلا و مادرش نبود . مادرت گفت برای دیدن خانه رفته اند … ظاهرا دیگر همه چبز تمام شده بود و به زودی آن ها به خانه ی خودشان می رفتند و چه برای من از این بهتر .

************

مادر صدایم کرد و گفت که تلفن با من کار دارد .

طرا.ت بود . ناراحت و دلگیر بود … از مریم گلایه داشت اما اجازه ندادم که غیبتش را بکند . دوباره بحث مراسم آن شب ها را وسط کشید و از من پرسید که می تواند به خانه مان بیاید یا نه ؟

نمی توانستم با آمدنش مخالفت کنم . گفتم همه به انوجا میان … اون مجلس مال من نیست … گفت که حتما خواهد آمد … نمی دانستم تو از شنیدن این که هنوز با او رابطه دارم و می خواهد به خانه مان بیاید چه نظری خواهی داشت … اما من بی تقصیر بودم .

دوباره به کمک مادرت رفتم . سبزی ها که تمام شد برای شستنش به حیاط بردم چون خیلی زیاد بود و شستنش توی آشپز خانه سخت بود .

شیر آب را باز کردم . رامین را که از بیرون آمد دیدم . لباس مشکی به تن داشت و غرق در خودش .

"سلام "

نگاهش پر از اندوه بود… خیره بود و عمیق .

"سلام "

مشغول به کار شدم که به طرفم آمد … بالای سرم ایستاد … نگاهش کردم "چته ؟انگار سرحال نیستی ؟"

"نه … خیلی وقته سر حال نیستم … "

از صدای گرفته و لحن ناراحتش دلم گرفت .


romangram.com | @romangram_com