#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_61


خنده ای دستپاچه برلبهایم آمد " من چه می دونم … چرا اینا رو از من می پرسی ؟ "

آمدی و مقابلم ایستادی " قرار بود چیزی رو از من مخفی نکنی … الانم خواستم کمکت کنم بهم بگی … چرا سوار ماشین غریبه شدی ؟ "

عصبانی بودی … نمی دانم تا آن لحظه چطور خودت را کنترل کرده بودی … "

" اون غریبه نبود … برادرش بود "

" برادرش چه آشنایی با تو داره که غریبه نبود ؟ "

" خب … منظورم اینه که … "

" شهرزاد اون پسره همون بود که تو رستوران دیدیش … درسته ؟ "

خدای من … چه اوضاعی … سر به زیر انداختم " بار اول نبود که تو رو می رسوند .. آره ؟ "

سرم را تکان دادم " درسته … یه بارم قبلا … "

" چرا بهم نگفتی ؟ "

" ترسیدم … "

فریادت خاموشم کرد " از چی ؟ "

با نگرانی زل زدم به چشمانت " خب از اینکه ناراحت بشی و دعوام کنی … "

" من الان ناراحتم … الان که ازم پنهون کردی … اگه گفته بودی می گفتم بار آخرت باشه … اما تو هنوزم می خواستی بهم نگی درصورتی که خودم دیدمت که سوار شدی و تا خونه که دنبالت بودم حرص خوردم … نگرانت بودم … وقتی پیاده شدی رفتم یه دور بزنم تا آروم بشم … امیدوار بودم بهم بگی … اما دیدم می خوای … "

چشمان پر از اشکم را به تو دوختم " معذرت می خوام … "

هنوز وحشتناک و عصبانی بودی … با این حال خودم را به طرفت کشیدم و دستم را دور کمرت حلقه کردم " تو حق نداری منو دعوا کنی … خودم از این موضوع ناراحت بودم ..فقط نمی دونستم چطوری می تونم بهت بگم … "

دستت را روی موهایم حس کردم … داشتی آرام می گرفتی …

" قول بده دیگه تکرار نکنی … "

سرم را روی سینه ات گذاشتم " قول می دم … "

موضوع عکس را به تو نگفتم … می ترسیدم رفتاری دور از تصورم داشته باشی … و فکر کنی با او صمیمیتی دارم که چنین درخواستی داشته است … حرفی نزدم و گذاشتم آرام شوی و دوباره مهربان …

ماه محرم از راه رسید … مثل همیشه خانه مان که خانواده هایی سنتی و مذهبی در آن زندگی می کرد رنگ و بویی خاص گرفت … رنگ ماتم برای عزاداری سیدالشهدا … بوی غم و غصه برای واقعه ی کربلا … همه لباس سیاه به تن می کردیم … سر در خانه با پرچم های سیاه یا سرخ و سبز به نام آقا اما حسین (ع ) و حضرت ابوالفضل مزین می شد .


romangram.com | @romangram_com