#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_60

کسی خانه نبود . از پنجره ی اتاقم به حیاط سر کشیدم : زن عمو مامانم اینا کجان ؟

ــ رفتند خونه ی خالت … دیگه باید پیداشون بشه …

به درون برگشتم … بی آنکه لباسهایم را بیرون بیاورم خودم را روی تخت رها کردم … حرف های مریم در مورد طراوت در ذهنم تکرار کردم … یعنی حق با او بود ؟ راست بود همه ی آن حرف هایی که مریم می گفت شنیده و ناخوشایندست ؟

خسته بودم و نفهمیدم کی چشمانم گرم خواب شد .

************

بوسه ی گرم و پر مهر تو بیدارم کرد … پر از انرژی مثبت شدم … لبخندت برایم زیباترین هدیه ی دنیا بود …

" چرا اینجوری خوابیدی عزیز دلم "

" خسته بودم …"

" الان خوبی "

در حال نشستن گفتم " آره … سر حال اومدم … تو کی اومدی ؟ "

" الان رسیدم … دیدم خبری ازت نیست اومدم ببینم چی سرتو گرم کرده که از من غافل شدی … زن دایی گفت خوابیدی … "

به خندیدنت به شوخی اخم کردم " چیزی نمی تونه منو از تو غافل کنه … "

"می دونم … بیچاره اون چیزی که بخواد تو رو از من غافل کنه … "

لحنت جدی بود … نگاه کنجکاوم را بی پاسخ گذاشتی و برخاستی " پاشو لباستو عوض کن بیا … الان دیگه باید شام بخوریم … منم خیلی گشنمه… "

در راباز کردی و نگاهم کردی " نتونستم بیام دنبالت … شاید پیاده اومدی اینقد خسته شدی … "

نمی توانستم به تو دروغ بگویم .

سرم را پایین انداختم …

" طراوت سرویس داره ؟ "

نگاهم به تو بی اراده بود . منتظر بودی پاسخت دهم … سرم را تکان دادم " نه … "

" پس اون مسیر طولانی رو چطور می ره و بر می گرده ؟ "

" من … نمی دونم … حتما با تاکسی … یا اتوبوس … "

به طرفم برگشتی … نگاهت سنگین بود و عمیق " کسی میاد دنبالش ؟"

romangram.com | @romangram_com