#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_59


دانستم در چه مورد می خواهد حرف بزند … گفتم " بله … طراوت گفتند و من شرمنده ام اگر قبول نمی کنم … راستش …"

" خونوادش خیلی سختگیرن داداش گفتم که …. "

به طراوت نگاه کردم … از لحنش خوشم نیامد .

تارخ گفت " آره شهرزاد خانوم ؟ واقعا خونواده تون یه اجازه ی ساده واسهاین کار بهتون نمی دن ؟ "

با لحنی جدی گفتم " بله … اجازه نمی دن … منم با این موضوع مشکلی ندارم … "

از آینه نگاهم کرد " حیف شد … دوست داشتم تابلویی زیبا خلق کنم … امیدوار بودم این شانس رو بهم بدین … "

داشتم کلافه می شدم .. گفتم " شرمنده … امیدوارم بتونید چهره ی بهتری پیدا کنید "

طراوت گفت "داداش میگه دیگه بهتر از تو رو پیدا نمی کنه "

" ایشون به من لطف دارن .. "

خودم را لعنت کردم که چرا با آن ها همراه شدم …

" شهرزاد خانوم … اگه موردی نداره می تونید یه عکس از خودتون بهم بدین تا از روی اون … "

بی حوصله از این همه سماجت گفتم "فکر نمی کنم بتونم …. خواهشا از منناراحت نشید .. ."

طراوت دوباره تکرار کرد "داداش زیاد سخت می گیری … خب خونوادش اونطوری نیستند که تو فکر می کنی … "

تارخ گفت " آخه برام عجیبه … دیگه این روزا خونواده ها بهبچه هاشون اینقد سخت نمی گیرن … "

از حرفهای آن دو هیچ خوشم نمی آمد گفتم "بله متاسفانه … اونقدر بچه هاشونو به حال خودشون گذاشتند که دیگه رابطه ی بین خونواده ها سرد شده … نمی شه بهش گفت خانواده "

طراوت نگاهی به من انداخت " نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی … "

نمی دانستم چه منظوری از این حرف ها دارد ؟ من که با خانواده و تو مشکلی نداشتم …

سر کوچه خواستم که نگه دارد . تارخ به طرفم برگشت " اگه بتونید عکستونو بهم بدین ممنون میشم … "

" خواهش می کنم … بهتون قول نمی دم … ممنون کهمنو رسئندید … "

تعارف کردم که به خانه بیایند که نپذیرفتند و رفتند … باز هم وجدانم به عذاب گرفتار شده بود … کاش می توانستم به تو بگویم .. .اما تو گفته بودی از طراوت خوشت نمی آید چطور به تو بگویم برای بار دوم با او و برادرش به خانهبرگشتم ؟

بی حوصله و خسته وارد خانه شدم … زن عمو مشغول شستن حیاط بود و فرانک هم جارو می کشید … سلامم را پاسخ گفتند و من به خانه ی خودمان رفتم … تو نبودی و من حوصله ی دیدن مهلا را نداشتم وگرنهسری به خانه تان می زدم …


romangram.com | @romangram_com