#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_206
خانه شان هم بزرگ بود و مجلل … شبیه خانه ی خودمان اما نه آنقدر باصفا …
هیراد را که دیدم بی اراده لبخند بر لبانم نشست … چه شباهتی به من داشت !!! هردو شبیه به پدر !
ــ چقدر شبیه توئه شهرزاد … یه زیبایی خاص با همون چشمهای خمار و گیرا !!
نگاهش کردم : درسته !! هردومون به پدرم شباهت داریم .
با من و تارخ دست داد و احوالپرسی کرد … بزرگتر از سنش نشان می داد … قدش بلند بود و هیکل نسبتا پری داشت . به نظرم خیلی خجالتی آمد … مهرش به دلم نشست … کاش می شد بغلش کنم و ببوسمش … با اینکه اولین بار بود می دیدمش همان حسی را داشتم که به شایان داشتم .
با تارخ روی مبلی کنار هم نشستیم …. پدرم نبود !! کاش بیاید !
ــ اما هستی زیاد شبیهت نیست ..
ــ نه .. بیشر به مادرش فته …
هستی آمد و در کنارمان نشست : چقد خوشحالم که اومدی .
لبخندی زدم : مثل اینکه خیلی ام زود اومدیم .
ــ الان سر و کله ی بقیه هم پیدا می شه .. البته ما زیاد فامیل نداریم بیشتر دوستان خانوادگی هستند .
ــ فامیل ندارید ؟
ــ نه .. خانواده ی مادرم که خارج از کشور هستند و خانواده ی پدرم هم شهرستان ….
ــ که اینطور .. پس حتما زیاد شلوغ نمیشه ..
ــ چرا اتفاقا … تا دلت بخواد پدر و مادرم دوست و آشنا دارن …
ــ چقدر دلم می خواد پدرتو ببینم …
ــ الان میاد پایین … داشت لباس می پوشید !
سنگینی عجیبی را روی قلبم حس کردم . بازهم تکرار کردم : بیچاره مادرم !!
چشمم به راه پله ها بود بالاخره آمد … مثل همیشه شیک ..با همان ابهت خاص خودش! نگاه نافذ و چشمان گیرا !
سالن کمی شلوغتر از پیش شده بود و کمی طول می کشید تا متوجه من و تارخ بشود . با تک تک مهمانان احوالپرسی کرد و خوش آمد گفت … به ما رسید …. جاخوردنش حسابی تماشایی بود ! آب دهانش را فرو داد از بالا و پایین شدن سیب گلویش این را حس کردم …
زندگیش برایش مهم بود .. با ارزش بود ..نمی خواست بویی از وجود من و مادرم و خواهرا و برادرم ببرند .. شاید نمی بخشیدندش به خاطر دروغی که به آن ه گفته بود ..اما نمی دانست من مثل خودش نیستم !! من لب نخواهم گشود !
هستی با ذوق و شوق من و تارخ را به پدر معرفی کرد …
romangram.com | @romangram_com