#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_205


تارخ با دیدنم لبخند زد : این خوشگله مال کیه ؟

خندیدم : چشماتو درویش کن صاحاب داره … حالا خوب شدم واقعا ؟

ــ تو همیشه خوبی … بدون آرایشم عین ماه می مونی …

ــ تعریف بی خود نداشتیما ..

با انگشت به بینی ام زد : موافقم … نداشتیم !

لبخند زدم و به سمت آینه برگشتم …

کمی ادکلن زدم … یک رایحه ی ملایم مثل عطر گل یاس …

ــ چه حسی داری ؟

ــ خیلی دوست دارم ببینم اون زنی رو که به مادرم ترجیح داده چه جور زنیه ..

ــ مادرت نمونست ..من که خیلی دوستش دارم کاش رابطه ها اینجوری نبود …

دلم برای آغوش مادرم پر کشید … اگر در موردش حرف می زدم یا بیشتر به او فکر می کردم حتما اشک هایم روان می شد .

ــ آره کاش …

کیفم را بداشتم : بریم !

***************

ــ وای ببین کی اومده … شهرزاد عزیزم … خیلی خوش اومدی … سلام آقا تارخ … خوشحالم تشریف آوردید …

به شور و شوقش لبخند زدم .. خوش به حال خواهرم … اما چقدر تفاوت بود میان من و او …

با تارخ راحت دست داد … حجابش آن نبود که پدر همیشه از ما توقع داشت ..

مادرش هم جلو آمد … ما را به هم معرفی کرد … گرچه لبخند به لب داشت ولی به نظرم مغرور آمد … در مقابل مادرم زیباییش به چشم نمی آمد و شاید بهتر باشد بگویم اصلا زیبا نبود ! اما خوش پوش و شیک و امروزی بود .. شال نازکی بر سر داشت که موهای رنگ شده اش ا که به زیبایی آراسته بود را نمی پوشاند !! شاید فقط برای ست شدن با لباسش پوشیده بود وگرنه به عنوان حجاب به حساب نمی آمد . درست بر عکس مادرم … طلا و جواهراتی که به خود آویخته بود کاملا نمایان …

نتوانستم به او لبخند بزنم حتی مصنوعی و سرد .. فقط دست دادم : عذار می خوام مزاحم شدیم …

حتی نتوانستم دروغین هم از دیدنش ابراز خوشحالی کنم .

ــ خونه ی خودتونه دخترم .. خیلی خوش آمدید … بفرمایید از این طرف …


romangram.com | @romangram_com