#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_207
بی حس و حال دست پیش آورد و با تارخ دست داد و به دست دراز شده ی من متعجب نگریست . دستش را فشردم : خیلی خوشوقتم آقای نکویی !
تارخ هم به همین عنوان او را خواند . به او گفته بودم مقابل خانواده اش مواظب رفتارش باشد ! حرفی نزند که پدر فکر کند به عمد بوده و برای به هم زدن زندگی اش !
بودنمان را به اجبار و ناخشایند خوش امد گفت …
به رویش لبخند زدم و آرام طوری که فقط خودش بشنود گفتم : نگران نباشید حاج منصور … من مرام و معرفت رو از محبت خانوم یاد گرفتم … نه از شما !!
اخم هایش در هم بود : اومدی اینجا که چی ؟
ــ که دل خواهرمو نشکنم … خیلی اصرار کرد بیام … از هیرادم خوشم میاد … ما شاالله داره .. اما خودمونیم فکر نمی کردم شما با همچین تعصبی …
نگاه پر اخمش را به چشمهایم دوخت . پوزخندی زدم : شایدم تعصب شما نبوده و مادرم به خواست و روش خودش ما رو اونطوری بار آورده .. هان ؟ !! به شما نمیاد متعصب باشید !!
به همسرش اشاره کردم : راستش فقط اومدم ببینم چقدر از مادرم سر تره !!
پوزخند باز هم بر لبانم نشست : که دیدم هیچی !!
هستی آمد و پدر با همان ابرو های در هم ما را ترک کرد . هستی گفت بیا بریم تو رو به دوستای دیگم معرفی کنم ..
نگاهی به تارخ انداختم : با من میای ؟
ــ برو عزیزم . همینجام …
با هستی همراه شدم .. در باورم هم نمی گنجید که تو را در آن جشن ببینم … پس همه جوره با حاج منصور رفیق بود ..همین بود که بی چون و چرا حرف هایت را پذیرفت و مرا از خود و خانواده راند …. برایش راز دار خوبی بودی !!!
نگاهت که به من افتاد ثابت و بی حرکت ماندی … چشمهایت قفل چشمانم شد !با همه ی تعجبم پوزخند زدم و رو گرفتم .
هستی ایستاد تاتو را معرفی کند … : پسر عمم … آقا صفا .
نمی دانست تو برای من از هر آشنایی آشنا تر بودی .. یکی بودی با قلب و روحم و اینک از هر غریبه ای غریبه تر !
قلبم به تکاپوی شدیدتری افتاد … نمی دانم از چه رو بود … هرچه بود دیگر هیجان عشق نبود ! خیلی وقت بود برایم رنگ باخته بودی !!
رو به روی هم ایستادیم به قلبم توجه نکردم .. نگاهم را آرام کردم … خیره شدم به سبزی چشمانی که روزی …. همه ی دنیایم بود !!
ــ سلام آقا صفا … خوشوقتم .
جا خوردی …
romangram.com | @romangram_com