#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_197
ــ موافقم .. خیلی بهشون علاقه پیدا کردم نظرم اینه ماهی یه بار به دیدنشون بیایم …
ــ عالی میشه .. .
صدای زنگ در که بلند شد به سمت در رفتم : برم ببینم کیه … حتما بهرامه …
از اتاق و ساختمان خارج شدم و به حیاط رفتم .. چه هوای پاکی … صبحی زیبا و دلپذیر… لبخندی بر لبانم نشست حتما بیرون خیلی خوش می گذشت …
در را باز کردم و … لبخند بر لبانم خشکید ! از دیدنت آنقدر جا خوردم که بی اراده خیره ماندم به چشمانی که زمانی همه ی دنیایم بود !
تو هم بهت زده شدی … ناباوری را در سیمایت دیدم …
صدای حاج بابا را شنیدم : کیه دخترم ؟
گامی به درون برداشتم ..زبانم بند آمده بود … دیدنت آنقدر نزدیک …
بی آنکه حرفی بزنم به راه افتادم .
ــ با شوهرت اومدی ؟!!
به طرفت بر نگشتم .. حس بدی به تو داشتم پاهایم یاری ام نمی کردند اما به هر سختی بود خودم را به ساختمان رساندم .
حاجی بابا تو را دید و به سویت آمد : صفا جان تویی بابا ؟
به اتاق رفتم .. قلبم تند و محکم می کوبید .. چه حال بدی … چه حال بدی !
تارخ به طرفم برگشت : کی بود ؟
آب دهانم را فرو دادم ..نفس عمیقی کشیدم : صفا بود !
اخم هایش در هم رفت : صفا ؟!! اینجا ؟!
نگاهم را به چشم هایش دوختم …نکند به من شک کرده ؟! به اینکه با تو ارتباطی دارم !
ــ چرا اینجوری نگام می کنی ؟
دستی به موهایش کشید : حاجی بابا گفتن زود به زود بهشون سر می زنه … فکر نمی کردم امروز بیاد ..تنهاست ؟
حرف دلم را زدم : فکر کردم از چشم من می بینی !
با آن همه اخم لبخند زد : از چشم تو ببینم ؟ مگه تو رو نمیشناسم گلم ؟ دیگه تکرار نکن این حرفو ..
romangram.com | @romangram_com