#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_198

دلشوره داشتم ..نمی دانم شاید دلشوره هم نبود ..یک حس ناجور بود : میای برگردیم ؟

ــ برگردیم ؟ چرا ؟ مگه ازش می ترسی ؟

اشک به چشمانم هجوم آورد : برگردیم !نمی تونم بمونم . حالم خوب نیست ..

جلو آمد ..برای اولین بار به او پناه بردم ..از ترس حضور تو … من از تو که زندگیم را به باد داده بودی می ترسیدم … بیشتر از تارخی که ….

پناهم داد . سرم را بوسید : هرچی تو بگی ..بر می گردیم .

حاجی بابا را صدا کرد .. موضوع را به او گفت او اصرار به ماندنمان کرد اما من نپذیرفتم .. با دیدن حال و روزم رضایت به رفتنمان داد …

صدای احوالپرسی ات را با عزیز جون می شنیدم و بی تاب تر می شدم برای رفتن .

عزیز جون هر چه اصرار کرد نتوانستم به ماندن و تحمل تو رضایت دهم .. بی آنکه با تو رو به رو شوم به حیاط رفتم … تو هم نخواستی با من یا تارخ رو به رو شوی بیرون نیامدی !چه بهتر …

دلم برای آن همه زحمت عزیز می سوخت … صورتش را بوسیدم : مارو ببخشید … می دونید که … من دیگه تاب و تحمل گذشته رو ندارم عزیز … نمی تونم بمونم و خاطرات بدی که برام رقم زد رو به یاد نیارم و زجر نکشم .

برگشتیم . تارخ ناراحت بود اما به روی خود و من نمی آورد … و چه خوب که مثل تو به من بدبین نبود !

کلاسهایم شروع شد.چه شوق و ذوقی داشتم برای شرکت در کلاسهای دانشگاه.اولین روز تارخ همراهیم کرد.او هم مثل من شاد و خندان بود…در لفافه نصیحتم می کرد…می دانست که از بد بینی و شک بی جا متنفرم.می دانست که همین شک و بد بینی بود که….

همان روز اول با دختری به نام هستی نکویی آشنا شدم.اسمِ فامیلش عجیب بود.یکسال از من کوچکت بود.دختر آرام و مهربانی بود. و چهره ی دلنشینی داشت.همه ی ساعت ها را با هم گذراندیم.حس خیلی خوبی به او پیدا کرده… شمره اش را گرفتم…..می توانست دوست خوبی برایم باشد…شاید یکی مثل مریم!

تارخ برای برگشتن به دنبالم آمد.هستی آنقدر به دلم نشسته بود که بی اراده در موردش حرف می زدم.

از نظر او این تشابه اسم فامیل زیاد عجیب نبود….اما برای من …چرا!!!

روزهای بعد بیش از پیش به هستی نزدیک شدم….از خودش و خانواده اش گفت….از نام پدرش… از شغل پدرش….حتما می دانی چه می خواهم بگویم؟!درست هست .هستی خواهرم بود.دختر همان زنی که پدر سالها پیش با او ازدواج کرده بود.و دو سه سال پیش که مادرم متوجه شد ادعا کرد که جدا شده…اما هستی می گفت که پدر و مادرش از هم جدا نشده اند…..

و این را می دانست که پدرش همسری به جز مادرش دارد که بچه دار نشده و به خاطر همین با مادرش ازدواج کرده…..

وقتی این حرفها را شنیدم . عکس خانواده اش را و به خصوص پدرش را در گوشی اش دیدمسرم به دوران افتاد…. بیچاره مادرم!! بیچاره مادرم!

برای اینکه اشکهایم را نبیند و متوجه حال خرابم نشود به بنهانه ی رفتن به دستشویی از او فرار کردم.پدری که ان همه ادعای صداقتش می شد….او که مرا به خاطرِ…

باورش برایم سخت بود… چطور می توانست مرا انگونه محکوم کند.در حالی که خودش….!!!

ماشینم را به درون حیاط بردم.حالم خیلی بد بود…از وقتی که از دانشگاه خارج شده بودم اشکهایم روان بود….دلم برایِ مادر وفادارم می سوخت….همه ی اشکها و غم هایم برای خاطرِ او بود….مادری که یک زن نمونه و کامل برای پدرم بود…..کاش آنقدر جرأت و توانایی داشتم که انتقام بگیرم از پدرم،همان طور که آبرویم را ریخته بود…رسوایش می کردم….اما مادرم چه گناهی داشت؟!او چرا باید در این آتش می سوخت؟با اینکه همه ی هدفم انتقام از تو و پدر بود،می دیدم از این راه نمی توانم….نمی توانم دلِ مادرم را بشکنم!!

اما می توانستم به پدر بفهمانم…بگویم که همه چیز را می دانم.بگویم این من نبودم که خطا رفتم و خیانت کردم….این من نبودم که رسم وفاداری را بلد نبودم!!

ــــ شهرزاد جان؟!

romangram.com | @romangram_com