#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_196
نفس کشید ..مثل من ! بغضش را فرو داد …مثل من !
ــ خوشبختی شهرزادم ؟
دست سردم را کشیدم : نمی تونم بگم خوشبختم ..اما اونقدرام که تصور می کردم بد نیست …. تو چطوری ؟ هنوز رو حرف خودن موندی ؟ نمی خوای مریمو …
ــ مریم ازدواج کرد !
به دهانش خیره ماندم : واقعا ؟!!
ــ آره … بهتر … مادرم دست از سرم برداشت !
ــ حیف شد ..
لبخندش خیلی تلخ بود : حیف تو بودی که از دست دادمت !!
تارخ آمد … چند وقتی بود رابطه شان با هم خوب شده بود … و همدیگر را در بیرون از خانه می دیدند .
تمام مدت رامین را تنها نگذاشتم … چه حس خوبی داشتم از اینکه بعد از مدتها می بینمش …هیچ خبری از بقیه نگرفتم ..مخصوصا تو …نمی توانستم !
شب خیلی خوبی بود … داشتم به خوبی های تارخ عادت می کردم .
عزیز جون و حاجی بابا خیلی از دیدنمان خوشحال شدند و به گرمی استقبال کردند … آن مسافرت بعد از آن همه درس خواندن و تلاش و استرس حسابی سرحالم آورده بود و بی آنکه متوجه باشم با تارخ مهربانتر از آن بودم که که باید!!
هردو از اینکه می دیدند دیگر از آن شهرزاد رنجور و بداخلاق سال گذشته خبری نیست خیلی خوشحال بودند اما … غمی در نگاهشان بود که دلم را می لرزاند … جرات پرسیدن دلیلش را نداشتم …
قرار بود برای ناهار بیرون برویم عزیزجون قبل از بیدار شدن من ناهار را حاضر کرده بود و من حسابی شرمنده شدم … در خانه ی خودمان همه ی کار ها را خودم انجام می دادم و با تارخ که می خواست برایم خدمتکار بگیرد مخالفت می کردم .
تارخ را بیدار کردم و خودم هم آماده شدم …مانتوی مشکی نخی که خیلی دوستش داشتم و به تنم می آمد با شلوار و شال سفید…یک آرایش کمرنگ …
ــ به به چه خانوم خوشگلی …
از تو آینه به او که پشت سرم ایستاده بود و حولهی کوچکی دور گردنش بود نگریستم : صاحاب داره آقا چشاتو درویش کن .
خندید و دستش را دورم حلقه کرد : خوش به حال صاحابش ..
خندیدم و دسش را باز کردم : آماده شو زودتر صبحونه بخوریم بریم …
جلو آینه ایستاد و من مشغول جمع کردن رختخوابمان شدم .
در حال مرتب کردن موهایش گفت : خیلی از اینجا خوشم اومد ….صفای خاصی داره …
ــ همینطوره بیشتر به خار عزیز و حاجی باباست ..اینطور نیست ؟
romangram.com | @romangram_com