#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_195
ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگیندلان زهری به کام خستگان …..
همان ترانه ای که همیش به یاد تو گوش می دادم و اشک هایم روان می شد !! دست بردم و خاموش کردم . تعجب کرد : دوست نداری ؟ فکر می کردم مورد علاقت باشه …
نخواستم آرامش و حال خوبش را خراب کنم : نه … دیگه دوست ندارم ! اما الان حسابی غافلگیر شدما …
خندید : قابل تو رو نداره عزیزدلم …موافقی بریم شام ؟
ــ موافقم ! فقط کاش طراوتم با خودمون …
ــ خواهش می کنم یه امشبو بذار مال خودمون باشیم … ولش کن …
ــ آخه تنهاست … مامانش رفته بود …
ــ نه ..امشب فقط منو خودتو عشقه شهرزادم !
خوش گذشت ! پس از مدت ها به من … بدون تو خوش گذشت ! باورت می شود ؟!! نمی دانم شاید محبت های تارخ … نمی دانم دلیلش چه بود ! اما توانستم در آن شب کاملا بی خیالت شوم . اما می دانستم قبل از خواب خیالت دست از سرم بر نخواهد داشت .
**************
استرس داشتم … با اینکه می دانستم موفق خواهم شد اما باز هم ترسی در دلم خانه کرده بود که نمی توانستم بی خیالش شوم …به یاد کنکور سال قبل افتادم …چه شب بدی بود … چقدر امتحانم افتضاح شد ..در آن یکسال چه سختی هایی که نکشیده بودم !!!
ــ آروم باش …مطمئن باش موفق می شی ..من به تو ایمان دارم شهرزاد خودتو دست کم نگیر .
ــ نمی تونم دست خودم نیست …
به طرفش بر گشتم : واسم دعا کن تارخ !
لبخند بر لبانش نشست ..دستم را گرفت : حتما !! منتظر می مونم تا برگردی ….
**********
باورم نمی شد … پزشکی دانشگاه تهران !! تارخ جشن گرفت … همه ی دوستانش را دعوت کرد … فامیل که نداشتیم ..خیلی وقت بود دیگر نه من رفته بودم نه آنها یادم کرده بودند …دیگر حتی شهره هم اجازه نداشت به خانه ام بیاید ! فقط رامین … آن هم تماس تلفنی …صدای غمگینش دلم را به درد می آورد اما او هم عادت می کرد به نبودن و نداشتنم … همانطور که تو ..همانطور که من …. نه ..من هنوز …
رامین به جشن آمد … با دیدنش آن هم پس از چند ماه چشمانم لبریز از اشک شد . دستش را به گرمی فشردم : دلم واست تنگ شده بود رامین !
چشمان گیرایش پر از اشک شد : منم !!
romangram.com | @romangram_com