#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_194
***********
بعد از بیمارستان او را با خود به خانه آوردم… سعی کردم بدی هایش را فراموش کنم ..درد سر هایی که برایم درست کرده بود را از یاد ببرم و با او مهربان باشم .
تارخ اما با او راحت نبود … شاید هم در مقابل من بود که از او می گریخت ..اما او که می دانست عشقی به او ندارم که بخواهم حسادت کنم یا ناراحت بشوم .
از طراوت خواستم تا در نبود مادرش در خانه مان بماند … می دانستم از من خجالت می کشد ..پشیمان بود ..من می توانستم او را ببخشم … دردمان مشترک بود … کم کم رابطه مان با هم خوب می شد . شاید می توانست کمک کند تا ….
گواهینامه ام را که به دستم داد صورتم را بوسید : مبارکه خانومم .
به رویش لبخند زدم … خیلی خوشحال بودم … برای یادگرفتن رانندگی وقت زیادی گذاشته بودم تارخ هم خیلی کمکم کرده بود … حالا دیگر می توانستم تنهایی هم رانندگی کنم … بی آنکه بترسم …
در همه ی آموزش ها طراوت هم همراهیم می کرد .. دوست خوبی شده بود ..یک همزبان و هم دل … روزگار چه بازی عجیبی دارد … آنقدر تنها شده بودم که رو به سوی کسانی آورده بودم که بدتریت ضربه را از آنها خورده بودم … با اینکه دلم هنوز هم از آن ها پر از درد بود دیگر زندگی در کنارشان آنقدر سخت نبود … فقط گاهی که به یاد تو می افتادم عصبی میشدم و دق دل را بر سر آن ها خالی می کردم .
رفتار تارخ و طراوت کاملا معمولی بود کوچکترین رفتار غیر عادی از آن ها نمی دیدم هرچند فکر می کنم اگر می دیدم هم مهم نبود …
از باشگاه خارج شدم و به انتظار تارخ ایستادم … گفته بود خواهد آمد . دویست و شش صندوق دار سفید رنگی مقابلم توقف کرد و بوق زد بی آنکه به راننده نگاه کنم چند قدم جلوتر رفتم و از ماشین فاصله گرفتم … صدای تارخ را شنیدم : چیه خانومی افتخار نمی دی ؟!!
متعجب به طرف ماشین برگشتم که دیدم پیاده شد ….کی ماشینش را عوض کرده بود ! او عاشق ماشین شاسی بلند بود !
به طرفم آمد سلامم را پاسخم را داد و سوئیچ را به طرفم گرفت : بفرما خانومم مبارکت باشه !!!
نگاه متعجبم را به ماشین دوختم و بار دیگربه نگاه خندانش نگریستم : برای منه ؟
ــ آره گلم … خوشت میاد ؟ همونه که دوست داری ..مگه نه ؟
دوست داشتم . اما نه آنقدر که از ته دل خوشحال شوم و بخندم یا به گردنش بیاویزم و ….
سوئیچ را گرفتم : ممنون … عالیه .
ــ بشین ببینم چیکار می کنی ؟
هیجان زده شدم : الان که خیلی شلوغه ..
لبخند زد : می تونی ..نگران چی هستی ؟
نشستم …کمی استرس داشتم اما با شروع حرکت کم کم ترسم برطرف شد و آرام گرفتم . مدام تشویقم می کرد و این به اعتماد به نفسم می افزود .
پخش را روشن کرد و صدای هایده …
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی …
ندانم که چه بودی
romangram.com | @romangram_com