#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_193
متفکر نگاهش کردم : خیلی فرق می کنه ! اون به تو علاقه داره ؟
به طرفم برگشت دکمه های سر آتینش را باز کرد : چرا اینو می پرسی ؟
ــ می خوام بدونم .
پیرهنش را بیرون آورد : بشین تا واست بگم !
نگاهی به من که منتظر نشسته و چشم به او دوخته بودم انداخت . رو به رویم نشست .
ــ بذار از اول واست بگم … من خیلی بچه بودم که مادرم رفت ! شدم بچه ی طلاق . پدرم خیلی عصبی و بد اخلاق شد … دیگه حوصله ی منو نداشت … به زور تحملم می کرد گاهی خونه ی مادربزرگم بودم .. گاهی خونه ی عمه .. یا عموهام … بهم محبت می کردند اما محبت پدرو مادر یه چیز دیگست … یه حس دیگه داره … من از اون محروم شده بودم … کم کم توی رو حیه و اخلاق و رفتارم اثر گذاشت .. پرخاشگر شدم .. غد و لجباز و یک دنده … دیگه کسی قبول نمی کرد تا خونه اش بمونم … پدرم مجبورشد تحملم کنه …اما یگه با خودشم نمی ساختم … وقتی بهش نیاز داشتم منو نخواسته بود …
تا اینکه عموم فوت کرد … پدر طراوت … طراوت خیلی بچه بود … مادرش جوون و زیبا …یکی دوسال بعد به اصرار پدربزرگم پدرم با او ازدواج کرد … از طراوت خوشم می اومد … می تونست واسم خواهر خوبی باشه … یه خواهر کوچولوی شیرین و دوست داشتنی که همیشه آرزوشو داشتم . برام شد همه چیز … همه ی وقتمو با او می گذروندم … از لحاظ روحی آرومتر شده بودم … او هم منو خیلی دوست داشت …بهم وابسته شده بود … خیلی زیاد … تا اینکه برای ادامه تحصیل رفتم خارج از کشور … خیلی بی قراری می کرد . منم دلتنگش می شدم اما چاره ای نبود … وقتی بعد از یه مدت طولانی برگشتم دیگه از اون طراوت شاد و شیطون خبری نبود …. چقدر بزرگ و خانوم شده بود … خیلی ام خجالتی ..محکم بغلش کردم و بوسیدمش …هزار رنگ شد ! برام عجیب بود چرا رفتارش عوض شده ..چرا از من رو می گیره ؟
چند بار علتشو پرسیدم طفره می رفت .. از من فرر می کرد اما نگاه های گاه و بیگاهش برام عجیب بود ..گریه های یواشکیش ناراحتم می کرد ! نگران بودم .. البته فکر می کردم به خاطر رفتار مادرشه .. آخه بهش نمی رسید فقط به فکر خودش و خوشگذرونیش بود … به پدرم اعتراض کردم … او هم مدتی بود مریض بود .. حال و حوصله ی درستی نداشت .. دلم واسه طراوت می سوخت … گفتم تا هستم یه سفر ببرمش شمال تا حال و هوایی عوض کنه … اما اونجا …
بلند شد و به سمت پنجره رفت : واست می گم چون می دونم اون حس حسادتی که آرزومه داشته باشی رو نداری … پرده را کنار زد و بیرون را نگاه کرد : یه شب حرف دلشو بهم زد … شبی که برای اولین بار دیدم مشروب می خوره … خیلی دردناک بود ..طراوت من اینقدر عوض شده بود … به صورتش سیلی زدم … به گریه افتاد … حرف دلشو زد .. عاشقم شده بود !!!! نمی دونی چه حالی شدم .. دیگه نتونستم بمونم … نمی دونستم جوابشو چی باید بدم … هرچه حرف زده بودم قانع نشده بود … برگشتم خارج اما ذهنم درگیرش بود ..سعی کردم کمتر باهاش تماس بگیرم … اما …طراوت شد یکی مثل مادرش … هنوز هم که هنوزه منو دوست داره اما من …
به طرفم برگشت : نمی دونم … شاید نباید اونقدر بهش محبت می کرد … نمی خواستمش ..یعنی نمی تونستم بخوام … وقتی پدرم از دنیا رفت و اومدم و موندگار شدم دوباره وابسته شد برای همین این خونه رو گرفتم و جدا شدم .. تا منو نبینه …دل بکنه اما نمی شد …. مدام باهام تماس می گرفت … گریه می کرد .. ناراحت بودم و نمی دونستم چیکار کنم … تا اینکه تو رو دیدم …
سرد و بی تفاوت گفتم : الان چی ؟ هنوز دوستت داره ؟
دستی به موهای خوش حالتش کشید ..موهایش خیلی زیبا بود … درست شبیه حالت موهای تو بود …
ــ آره …اما دیگه نمی گه ! هیچ اشاره ای نمی کنه .
ــ یعنی واقعا اونو مثل خواهرت می دونستی ؟ واسه همین نتونستی …
ــ تا وقتی که نگفته بود آره ..اما از اون به بعد با اینکه می دونستم ….. باز هم نمی شد با خودم کنار بیام ….. طرز فکرمو عوض کنم …
ــ چرا حاضر شد برای رسیدن به من بهت کمک کنه ؟
ــ می دونست اگه تو رو به دست نیارم برای همیشه می رم … هر کار خواستم کرد … گاهی عذاب وجدان دارم اما …
به من نزدیک شد : داشتنت آرزوم بود شهرزاد ..می دونم از راهش وارد نشدم … می دونم ازم دلگیری ..اونقدر که ممکنه هیچ وقت دلت ازم صاف نشه … اما من برای داشتنت هر کار می کنم … هر کاری عزیز دلم … تاآروم بشی ..تا همه ی بدی هامو فراموش کنی ..
آغوشش گرم بود و پر از عشق ..صدای قلبش اما برایم غریبه بود … من به نوای قلب تو … آه کاش بتوانم دیگر به تو فکر نکنم …
پیشانی ام را بوسید : دوستت دارم شهرزاد .. با تو بئدن حالمو عوض می کنه ..سر شوق میام واسه زندگی ..واسه کار کردن ..واسه خونه اومدن …
آرام خودم را پس کشیدم ! بیچاره طراوت ! حالش را خوب درک می کردم …. حالی درست شبیه حال من .
romangram.com | @romangram_com