#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_179
از پنجره نگاهی به بیرون انداخت : عجب ویوی بی نظیری ! اونجام که اتاق نامزد سابقته !
ــ نمی شینی ؟
به طرفم برگشت . لبخند گوشه ی لب نشاند و صندلی را از پشت میز تحریرم بیرون کشید و نشست : خب ؟ می شنوم .
ــ اول از همه می خوام دلیل اصلیتو واسه پا فشاری این ازدواج بدونم ؟
ــ از همون اولین باری که دیدمت از چهره ت خیلی خوشم اومد … یه چهره ی شرقی و وحشی … چشمات گیرایی خاصی داره که منو جذب خودش کرد . بعدم که فهمیدم نامزد داری بی خیالت شدم … اما به دلالیلی دوباره توجهم بهت جلب شد .. دیدم خودمو گول می زدم که بی خیالتم … نمی تونستم بهت فکر نکنم … می گفتم چرا مال من نباشی … این بود که تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده تو رو به دست بیارم …
شنیدن حرف هایش به نفرت ردون قلبم دامن می زد .
ــ روی از هم پاشیده شدن یه زندگی چه قیمتی گذاشتی که فکر کردی قابل پرداخته ؟
ــ می دونم ازم دلخوری … شایدم متنفر اما .. باید بگم صفا لیاقت تو رو نداشت … تو زیادی بهش وفا دار بودی اما باورت نداشت … خیلی راحت حرفای منو باور کرد .. اگه عاشق بود باید بهت اعتماد می کرد … من به خاطر وفاداریت این همه بهت علاقه مند شدم آرزوی هر مردیه که همسرش اینطور وفا دار باشه بهش و این برای من مهمترین ملاکه !
تمام بدنم از غم و خشم در حال عصیان بود .. از درون ویران بودم … چه توقعی داشت . هنوز نیامده از من وفا می خواست !
ــ قضیه ی اون پرینت تلفن چی بود ؟ منکه با تو تماس نمی گرفتم ..
ــ این بحثا هیچی رو عوض نمی کنه … ترجیح می دم ادامش …
با نفرت گفتم : اما من دلم می خواد بدونم چطوری این کارو کردی ؟
ــ مهلا … وقتی همه به شب نشینی می رفتید وقتی کسی توی خونه تون نبود از شماره ی شما با من تماس می گرفت ….
دستهایم می لرزید .. کاش بتوانم تاب بیاورم این همه صدررنگی و ریا را .
ادامه داد : کارم اشتباه بود .. می دونم اما پشیمون نیستم . تو برای من بیش از اینها ارزش داری …. می دونم حس خوبی به من نداری اما ازت می خوام یه فرصت به من بدی . همه ی بدی هامو جبران می کنم .. اونقدر خوشبختت می کنم که …
سوالات زیادی داشتم اما تا همینجا کافی بود … باید نقشم را خیلی خوب بازی می کردم .
ــ من یه شرط دارم …
ابروی راستش بالارفت : شرط ؟
چقدر دلم می خواست به چشمهای مرموز و نگاه موزیانه اش چنگ بیندازم .
ــ آره … خیلی سخت نیست .
ــ خب ؟ می شنوم .
romangram.com | @romangram_com