#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_178
ــ نه .. چنین قصدی ندارم . اون واسه من مرده دیگه اسمشو نیار .. فقط بدون …
کاش بگویم و خودم را راحت کنم … بگویم حتما دلسرد می شود … اما نه آنوقت … نه من دیگر تحمل بیش از این را ندارم خدای من .
برخاستم : هیچی ! حالم خوب نیست. فقط می خوام بهت بگم برو دنبال زندگیت .
ــ شهرزاد …
با گامهایی سریع ترکش کردم . لعنت به تو صفا … که جز بد حالی و بیچارگی برایم نداشتی !
روی تخت دراز کشیدم و باز هم فکر کردم … می خواستم ظاهر غم زده ی رامین را فراموش کنم اما آن هم باری شد سنگین بر روی شانه ی شکسته ی دلم .
چشمهایم را بستم اما اشک هایم همچنان برای باریدن مصر بودند .
تصویر تارخ از تی هزار توی پیچیده ی ذهنم بالا آمد … دقیق و پررنگ ! لبخند های مرموزش .. اصرارش برای ازدواج .
آنقدر مقابل دیدگانم ماند تا ….
*****************
ـــ من موافقم .
همه با دهانی باز و چشمانی متعجب به من دیده دوختند . نگاهشان حیرت زده بود . حق هم داشتند . بعد از آن همه مخالفت …
دقایقی پیش وقتی شنیدم پدر دارد در مورد تارخ و اینکه گفته بار دیگر به خواستگاریم می آید حرف می زند اینکه اینبار باید به هرطریق شده شرم را از زندگیشان بکنم .. اینکه …. دیگر طاقت نیاوردم . از اتاقم خارج شدم . با فکری چند شب پیش به ذهنم رسیه بود نظرم را اعلام کردم . موافق بودم با این ازدواج … باید برای انتقام از تارخ شروع می کردم .
پدر مشکوک نگاهم کرد : بازی جدیده یا واقعا ؟
ــ نه .. واقعا می گم . خیلی فکر کردم … مطمئن باشید فقط یه شرط دارم که به خودش می گم .
ــ امیدوارم شرطت بچه گانه و به دور از ذهن نباشه …
ــ نه .. شرط عجیب غریبی ندارم … درمورد ادامه ی تحصیل و این حرفاست .
خوشحال شد . لبخندی بر لبهایش نشست : پس بالاخره سر عقل اومدی .
********
تارخ بار دیگر آمد … آراسته تر از همیشه . با همان چهره ی مغرور و خونسرد …. این بار هم تنها بود . شنیده بودم گفته که پدر و مادرش فوت کردند … طراوت از همسر دوم پدرش بود و خواهر نا تنی اش …. من این را تازه می شنیدم .
به اتاقم آمد . باید سر بعضی مسائل با هم به توافق می رسیدیم .
romangram.com | @romangram_com