#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_180
ــ من می خوام درسمو ادامه بدم .. احساس بیهودگی می کنم .
لبخند برلبهایش نشست : همین ؟ اینو که خودم تصمیم داشتم بهت بگم …
ــ پس موافقی ؟ !
ــ چرا که نه ؟ من مانع پیشرفتت نمیشم .
لبخندی ناخواسته بر لبانم نشست .
حرفهای ناگفته ی دیگرم می ماند برای بعد .
شهرزاد .. خواهش می کنم با این تصمیم زندگیتو تباه نکن …
ــ زندگی من تباه شده رامین …. خیلی وقته …
ــ شهرزاد … اگه به خاطرِ منه قول می دم دست بردارم .. به حال خودت می ذارمت … اما ازت می خوام عجولانه تصمیم نگیری ….
نمی توانستم بگویم به خاطر تو نیست … قسمتی از تصمیمم بر می گشت به اصرار و پا فشاری خودش و مخالفت خانواده اش … برایم سخت بود حرف و طعنه شنیدن ….
ــ رامین بس کن خواهش می کنم … خستم کردی … نمی خواد نگران منباشی .. من به درد تو نمی خورم … واست میشم درد ! اینو بفهم …
اخم آلود و غمگین گفت : تو هیچ وقت نخواستی منو ببینی … الانم داری که یه غریبه رو که زندگیتو اونجوری به هم ریخت به من ترجیح می دی … باشه ! هر چی تو بگی … هر چی تو بخوای .. فقط امیدوارم پشیمون نشی ….
ترکم کرد .. برای غم نگاهش اشک در چشمهایم نشست زمزمه کردم رامین من لیاقتتو ندارم !تو بهتر از منو باید داشته باشی .. یکی مثل مریم که نه احساسش دست خورده نه …..
********
پوزخندی به سبز تیره ی چشمانت زدم … یادش بخیر آن روز ها که در بیشه ی نگاهت گم می شده … یادش بخیر آن وقت ها که این چشمان زیبا فقط برای من بود …. هنوز هم حسرتش را به دل داشتم .
ــ چطور می خوای همچین غلطی کنی ؟
حرفت را دوباره تکرار کرده بودی … پوزخندم برای همین بود !
ــ مگه همه ی غلطا رو فقط تو باید بکنی ؟
می ترسیدم از تو … ترسم را پنهان کرده بودم … هنوز هم کابوس شب هایم بودی !
ــ اونوقت جوابشو چی می دی ؟
romangram.com | @romangram_com