#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_171
ــ شهرزاد خواستگار داره … تارخ داره میاد خواستگاریش … اون همه جوره قبولش داره .. همه چیزم در موردش می دونه … شهرزادم که …
دستم را به چهار چوب در گرفتم که نیفتم .. شاید خواب می دیدم
چهار روز می گذشت .. آن روز که حرف های پدر و عمومسعود را در مورد خودم شنیدم … آن روز که فهمیدم باید بپذیرم که خیلی بد از چشم پدر افتادم .. فهمیدم پدرم منو و همه ی عشق و علاقه ای که به من داشت را با حرف های تو زیر پا گذاشت …. توانست خیلی راحت مرا نادیده بگیرد .. آنقدر که حاضر به ازدواجم با مردی مثل تارخ بشود !!!
مادرم متوجه حال خرابم شد با نگرانی جلو آمد : چی شد شهرزاد ؟ .. خالت خوبه مادر ؟
خوب نبودم .. داغون بودم …. باید چه حالی می شدم با شنیدن این حر فها ؟ آن هم از زبان پدرم ؟
دستش را پس زدم .. بغضم ترکید : بغضم شکست صدای هق هقم به گوش پدر رسید.
ـــ چه خبره؟چرا ننه من غزیبم بازی در میاری؟
اشکهایم را پاک کردم:تارخ همون نامردیه که باعث شد من از چشم شما بیفتم….باعث شد شما عقایدتونو عوض کنین….اعتمادتون از من سلب شد به خاطر حرفهای صد من یه غاز او….حرفهایی که جز دروغ نبود….حالا شما دارید با خیال راحت در مورد خاستگاری اومدنش حرف می زنید؟…یعنی حاضرید همچین آدمی رو تو خونه تون راه بدین؟… می خواین عضوی از خانواده تون بشه؟
خدای من یعنی این پدرم بود؟
خونسرد و آرام نگاهم می کرد:کی گفت می خواد عضو خانواده ام بشه؟!میاد وصله ی ناجور زندگیمو واسه همیشه می بره…
بهت زده و ناباور به او خیره ماندم.همه ی واژه ها از ذهنم گریختند….
پدر….واژه ی پدر بیش از پیش برایم رنگ باخت!!
نفسم گرفت…کامم تلختر از زهر شد….زندگی و آینده پیش چشمم سیاه شد…چه حس و حال بدی… چه حس و حالی!!
*********
خودش تنها آمد با یک دسته گل بزرگ…. با یک جعبه ی جواهر….چه ارزشی داشت؟آنچه که می یدم درون سیاه و پلیدش بود….دروغهایی که در موردم گفته بود….چگونه زندگی ام را نابود کرد،بی آنکه وجدانش آخ بگوید!
دلم می خواست به سویش هجوم برم و با دستهای خودم نفسش را ببرم…آن قدر گلویش را بفشارم که چشمان هیز با آن نگاه هرزه اش از حدقه بیرون زند….
پدر چقدر او را تحویل گرفت…. چقدر خوشحال بود که به زودی به خیال خودش از شر من راحت می شود!
وقتی به زور و با تهدید مرا از اتاقم بیرون آورد،با نگاهی خشمگین در چشمان تارخ خیره ماندم:تف به وجدان نداشتت بیاد….چطور تونستی به خودت اجازه بدی….
پدر فریاد زد:ساکت… اگه بدترشو نمی خوای بشنوی بهتره بدون حرف بشینی و ببینی که چه تصمیمی می خوام واست بگیرم….
پوزخندی زدم:شما از عصر جاهلیت هم بدتر کردین….
بلند شد و با عصبانیت به سمتم آمد:خفه شو دختره ی گستاخ!
romangram.com | @romangram_com