#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_172
ـــ خفه نشم چکار می کنید؟چرا فکر می کنید می تونید منو به اجبار به کسی که نمی خوام و ازش متنفرم بچسبونید؟
درد سیلی صورتم را سِر و بی حس کرد…
وجودم می لرزید…اما نمی خواستم کوتاه بیایم کوتاه آمدنم یعنی تباهی!
تارخ بر خاست:آقای نکویی! خواهش می کنم….
مادر با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد .با دیدن آن اوضاع با نگرانی گفت:خدا مرگم بده چی شده؟حاج منصور!!
پدر غرید:از جلو چشمان من دورش کن.
مادر سینی شربت را روی میز گذاشت و به من نگاه کرد به سویم آمد:بیا بریم اتاقت…
دستم را کشیدم:نمیام….این کثافتو از اینجا بیرون کنید….
پدر بار دیگر دستش را بالا برد که مادر مانع شد.
تارخ با آن پوزخند موزیانه بد اعصاب و روانم را به هم می ریخت….
فریاد زدم:گمشو از اینجا بیرون….
با آرامش گفت:آقای نکویی… اگه اجازه بدین من با شهرزاد چند دقیقه تنها صحبت کنم؟
آقا جون دستی به صورتش کشید…آتش خشم از چشمانش زبانه می کشید….دانه های درشت عرق بر پیشانی اش نشسته بود….
باشه .. فقط چند دقیقه هرچند بعید می دونم قبلا حرفاتونو با هم نزده باشید
گریه امانم را برید : پس شما کجا بودی اون موقع ؟ حواست که الان شش دونگ به منه کجا بود ؟ چرا متوجه نبودی دارم چه غلطی می کنم ؟
حرف های سنگین دلم را که بر زبان آوردم به اتاقم رفتم و در را قفل کردم . محال بود با او هم کلام شوم . هیچ کس نتوانست مرا مجبور به باز کردن در بکند … ضربه هایی که به در می خورد اعصابم را به هم ریخته بود داشتم دیوانه می شدم .اما طاقت آوردم … تارخ رفت ! پدر برایم خط و نشان کشید ..مهم نبود !
چندروز طول کشید تا دوباره جو خانه آرام شو .. تا کمتر طعنه و زخم زبان بشنوم . چقدر دلم هوای خانه ی حاج بابا و عزیز جون را کرده بود .. آنجا که پر از صفا بود …. افسوس که از خودم اختیاری نداشتم وگرنه لحظه ای در آن خانه نمی ماندم …
شنیده بودم که از ماه عسل بر گشته اید … هردو شاد و سرحال .. بی آنکه فکر کنید دلی را شکسته و راحت بر ویرانه هایش خانه ساختید … خیلی دلم می خواست با هم بودنتان را ببینم … شاید واقعا باورم می شد که ….
آن شب دیدم . با هم وارد شدید . شانه به شانه ی هم … اما آنقدر ها هم که شنیده بودم سرحال نبودی !! من همه ی حالت های تو را بهتر از خودت می شناختم … غم داشتی !!! نه اینکه ساخته ی ذهن خودم باشد یا دلم اینگونه بخواهد .. نه … تو غمگین بودی … چیزی در قلبم فرو ریخت با دیدنت … لعنتی تو همان بودی که می گویند تا ابد در دلت … ذهن و خاطرت خواهد ماند … عشق اول !!!
اشک تا لب پلک هایم جلو آمد اما نباریدم … ارزش اشک ریختن نداشتی ! برای بار چندم چیزی در درونم شکست … دیگر آخر خط بود باید می پذیرفتم که دیگر ….
از آن پس روزهایم را خاکستری و بی رنگ می گذراندم …. بی امید !
romangram.com | @romangram_com