#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_170
ــ خواهش می کنم وضعو از این بدتر نکن … بیا بریم .
ــ از این بدتر ؟ دیگه بهش چی می گن ؟ مگه ممکنه بدترم بشه ؟
ــ لجبازی نکن می دونی که آقاجونت عصبانی بشه ..
ــ منو تا پای مرگ می زنه .. می دونم . واسم مهم نیست .. من از کسی نمی ترسم .
ــ اگه از اول گفته بودی که چه مشکلی داری و این پسره …
حرفش را ادامه نداد : خب ؟ اگه می گفتم چی میشد ؟ دیگه فکر نمی کردین خودم می خوام ؟ حرفایی که الان زده رو مطمئن باشید اون موقع هم می زد .
ــ به هر حال اوضاع اینقدر خراب نمیشد … الان همه چیز به هم ریخته .. زندگی نداریم اصلا ..
ــ الان می گی چیکار کنم ؟ گذشته رو که نمی تونم بر گردونم … هرچند فکر می کنم اونقدری که شما ترس از آبروتون دارید و حرف مردم واسه تون مهمه باعث می شد من باز هم همین اشتباه رو تکرار کنم .
ــ تو اشتباه کردی باید قبولش کنی .. تاوان سختی هم پس دادی .. از این به بعد …
نگذاشتم ادامه دهد : تاوانم سخت نبود .. خوشحالم که اون لعنتی از زندگیم کم شد .. معنی عاشقی رو هم خوب فهمیدم … بهتر که شرش از زندگی من کم شد !
دیگر دل به دریا زده بودم صفا ! دیگر از بد گفتن از تو نزد دیگران ابایی نداشتم …. هرچند دلم می گرفت اما .. دیگر به سختی گذشته نبود !
ــ به هر حال من الان ازت می خوام بریم بالا .. صدای آقاتو بیشتر از این در نیار .. اینقدر حرصش نده ..
چمدانم را بر داشت : بیا بریم .
بیش از این مرا تاب ایستادگی در مقابل مادرم نبود . نگاه غمگینش قرارم را گرفت .. او چرا باید این همه از دست منو پدر لجبازم بکشد ؟
بار دیگر به اتاقم برگشتم … اما می دانستم که جز مواقع ضروری پایم را بیرون از ان نخواهم گذاشت …بین آن ها بودمو نبودم . و چه خوب بود که شهره بیش از قبل به دیدنم می آمد و رامین کمتر … یا اصلا !
دو روز بعد از بازگشتم بود که فهمیدم یک هفته ای می شود که به ماه عسل رفته اید ! ماه عسل … کام مرا آنگونه تلخ کردی و خئدت با عشق جدیدت ….
کمی در نگه داشتن اشک هایم موفق تر بودم .. بس که تمرین کرده بودم …. روز و شب تمرینم همین بود .. دیگر به یادت اشک نریزم … شهره متوجه نشد که از درون چه حالی شدم . راحت از مراسم و مهمانی خداحافظیتان حرف می زد . خوشحال بود که دیگر برایم مهم نیستی .. که شنیدن این اخبار اخم به ابرویم نیاورده است !
********
رامین به خانواده اش بیشتر سخت گرفت . آنقدر که …
آنقدر که … ای خدا شنیدن این حرف ها از زبان عمو خیلی سخت بود : داداش دختر تو از گل پاک تر .. هر چند خودتم اینو می دونی که … نمی خوام ناراحتت کنم اما مهوش راضی نیست … میگه نمی خوام فردا حرفی یا بحثی پیش بیاد که دوخانواده از هم رو گردون بشن .. داداش تو به رامین بگو .. تو آب پاکی رو روی دستش بریز .. مطمئنش کن که دختر بهش نمی دی ….
این دیگر هرچقدر هم که تمرین کرده باشی شدنی نیست .. بحث غرورم بود … اشک هایم بی مهابا باریدن گرفت از اتاق خارج شدم .. می خواستم فریاد بزنم بی گناهیم را اما …. اینکه خودم پیش از این آب پاکی رو روی دست رامین ریخته ام اما …..
جمله ی پدر … هنوزم قادر نیستم حال آن لحظه ام را بیان کنم ….
romangram.com | @romangram_com