#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_169
اخمهایش در هم گره خورد …
ــ واقعا که دیگه شورشو در آوردن …
عزیز جون گفت : بهشون حق بدین . تو الان از علاقت به شهرزاد براشون گفتی .. خب اونا هم …..
ــ نه عزیز جون .. بحث این حرفا نیست … می خوان سخت بگیرن … سر آبروشون .. تنها چیزی که براشون مهمه …. وگرنه نه شهرزاد مهمه نه من که اگه بودیم …
نفسش را بیرون فرستاد … می خوام برم بیرون . توام میای ؟
عزیز جون لبخند زد : می خوای بری ؟
ــ نه عزیز حوصله ندارم .
رامین گفت : پس من می رم یه کم قدم بزنم … شایدم رفتم پیش حاجی بابا …
با تصور فضای سبز و هوای پاک مزرعه پشیمون شدم : منم میام .. اما حتما بریم مزرعه …
تبسم بر لب نشاند : بریم !
قطعا حالم بهتر می شد .
************
نمی خواستم با هیچ کدام از آن ها رو به رو شوم . فقط و فقط دلتنگ شهره بودم . او را با همه ی محبتم در آغوش گرفتم . گریه کرد : دلم خیلی هواتو کرده بود .. چه خوب که اومدی ..
آغوش باز مادر را پس زدم . دلتنگ بودم اما هنوز رنجیده !
به هیچ کس سلام نکردم … راحت از همه ی نگاه ها گذشتم و به سمت زیر زمین راه افتادم که آقا جون گفت : اونجا نه .. افتخار بدین بفرمایید بالا …
حاجی بابا گفت : راحتش بذار …
آ قا جون .. خواهش می کنم اینقدر لی لی به لالاش نذارید .. این خودش داره ازمون سواری می گیره .. از این به بعد باید با هر سازش ..
حاجی بابا حرفش را قطع کرد : این دختر به حمایت تو که پدرشی نیاز داره … نباید تنهاش بذاری ..
به زیر زمین رفتم اما مادر به دنبالم آمد : عزیزم بیا بریم بالا… تو اتاق خودت !
عزیزم ؟ ! آه بر دلم نشاند .
ــ نمیام .
romangram.com | @romangram_com