#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_164
ــ چرا … بعد از اذان ظهر حرکت کردم … فردا هم که دیگه ان شاالله عیده …
ــ آها … که اینطور ..قبول باشه ..
ــ ممنون … تو واست سخت نبود ؟ به خاطر ضعفت می گم …
ــ نه ..عزیز جون اینقدر بهم رسیده فکر کنم چند کیلو هم اضافه کردم …
خندید : خوشگل تر شدی …
اخم کردم : مثلا روزه ای ؟ خودتو جم کن .. خجالت بکش …
خندید … مکث کرد خنده اش جمع شد : نمی دونی نبودنت تو اون خونه چقدر سخته ! داشتم دیوونه می شدم …
ــ حالا هم به سلامت عقلت اطمینان ندارم ..
می دانست شوخی می کنم ..خیلی وقت بود پیش نیامده بود که خود واقیم باشم ..هرچند هنوز هم ..اما خب بهتر بودم .
لبخندش را تکرار کرد : یه سره تا اینجا روندم .. سرم درد می کنه … یه چرت نیم ساعته حالمو خوب می کنه …
ــ باشه … برو ..واسه افطار بیدارت می کنم .
ــ از عزیز عذر خواهی کن …
به سمت اتاق رفت … نگاه مرا هم با خودش برد … بودنش حس خوبی به من داده بود . لبخندی که از حضورش بر لبم نشست بی اراده بود .
من هم دلتنگش بودم .
***********
عزیز جون و حاجی بابا هم از حضور رامین خیلی خوشحال شدند … و از حضورش استقبال کردند … برای افطار بیدارش کردم … خیلی سرحالتر شده بود اما نگاهش … حرف هایی تازه در خود داشت …
سعی می کردم زیاد به حرف های نا گفته ی نگاهش فکر نکنم .. هنوز هم این عادت را ترک نکرده بودم که به جز تو به کسی دیگر نباید فکر کنم … نباید خیره شوم .. نباید .. آه لعنت به تو !!!
بعد از شام برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم اما صدای صحبت آن ها را می شنیدم …
حاجی بابا گفت : مسعو تماس گرفت …
romangram.com | @romangram_com