#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_165
رامین گفت : چیزی راجع به من گفتن ؟
ــ تقریبا همه چیزو …. بقیه رو تو بگو ……
ــ واسه همین اومدم … حاجی بابا … من از روی هوی و هوس تصمیم نگرفتم .. خواستن شهرزادم احساس دیروز و امروز نیست .. یک عمره که می خوامش ..عذر می خوام اگه در حضور شما بی پرده حرف می زنم .. واسه اینه که باهاتون راحتم … می خوام حرف دلمو بزنم … من قبل از اینکه صفا ازش خواستگاری کنه این قصدو داشتم اما متاسفانه دیدم که دلش پیش اونه .. خوشبختیش واسم مهم بود .. آرامشش ..دل خوشش ..که متاسفانه اشتباه کردم پس کشیدم ….. دیدین که چه بلایی سرش آورد … تازه امروز دیدم حال و روزش یه کم بهتره اما نگاهش هنوز اون غم بزرگو تو خودش داره .. می گه خوبه اما می دونم نیست .. من می خوام از این حال و هوا درش بیارم . می خوام به سرزندگی قبلی برش گردونم . اما …
آب دهانم را به زور فرو دادم .. رامین .. چرا چنین کرد ؟ خدایا .. حالا من چیکار کنم ؟ اگه بهم اصرار کنند ؟ عصبی شدم .. سینی چای را رها کردم و همانجا تکیه به کبینت ها دادم و نشستم …. نباید رامین این کارو می کرد….
امایش واضح بود …
حاج بابا پرسید : اما چی ؟ خانواده ات چی می گن ؟
ــ حاجی بابا تو این مدت که شهرزاد اینجا بود من مدام باهاشون صحبت کردم اما قبول نمی کنند اونام حرفای بقیه رو در موردش باور کردند …
ــ خب ؟
ــ راستش دیگه عقاید اونا واسم مهم نیست ….
نفس گرفتم … باید خودم جوابش را می دادم . بر خاستم …
بر خاستم .با اینکه از حاجی بابا و عزیزجون خجالت می کشیدم رفتم.رامین با دیدنم سر به زیر انداخت:شهرزاد حتما حرفامو شنیدی….
ناراحت بودم از اینکه اینگونه بی مقدمه حرف دلش را زده بود….
ـــ آره شنیدم …نظر خانواده ات برات مهم نیست… نظر منم نیست؟
نگاه ملتمسش را در چشمانم ریخت:هنوز هم مخالفی؟
حاجی بابا گفت:بیا بشین دخترم.
در کنارش نشستم:نظرت در مورد حرفهای رامین چیه؟
ـــ به نظز من رامین بهتینه…حقشه که خوشبخت باشه….یه زندگی آرومو بی دردسر داشته باشه…من نمی تونم یه زندگی ایده ال وآرومو براش فراهم کنم….من دیگه اون شهرزاد سابق نیستم….ضربه ای که از زندگی خوردم انقدر کاری بوده که حالا حالا ها روح و جسمم التیام پیدا نمی کنه….من بد شکستم … فکر نمی کنم وجود شکسته ام بتونه مسئولیت یه زندگی مشترکو به دوش بکشه….
ـــ شهرزاد تا هر وقت بخوای من صبر می کنم فقط بگو که می تونم امیدوار باشم.
خیلی خجالت می کشیدم در این باره در حضور حاجی بابا و عزیزجون صحبت کنم.کف دستهایم خیس از عرق شده بود.بدنم گر گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com