#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_163


ــ واقعا با من کار داشت ؟

سرم را به جمع کردن سجاده ام گرم کردم : نمی دونم …

چه خوب که حاجی بابا از راه رسید . حرف زدن در باره ی تو ررا نمی خواستم … عذاب الیم بود برایم پنهان کردن آن همه حس .. تبدیل کردنش به بی تفاوتی .

آن شب زود تر از همیشه به رختخواب رفتم تا مبادا باز هم بحث تو پیش بیاید ..می بینی بود و نبودت برایم عذاب شده بود !!

***************

تازه از سوارکاری برگشته بودم … عزیز جون رفته بود خونه ی حاج علی … اسب را به اسطبل بردم و آبی به صورتم زدم و به سمت ساختمان رفتم در را که باز کردم با رامین رو در رو شدم … ناباور به او که لبخند بر لب داشت خیره ماندم : تو ؟ کی اومدی ؟

نگاه عمیق و خندانش را به چشمهایم دوخت : سلام .

برگشتم و ماشینش را که در انتهای حیاط پارک شده بود نگاه کردم … چطور متوجه نشده بودم …

خنده ای کمرنگ مهمان لبم شد چه چیز بهتر از دیدن آن مهربان ؟

ــ ببخشید …سلام …

نگاهش صورتم را کاوید : حالت چطوره عزیز دلم ؟

می دانست شرمگین می شوم اما باز هم جلوی زبانش را نگرفت .

ــ خوبم … چه بی خبر اومدی …

ــ اگه می گفتم می ذاشتی بیام ؟

نگاهم را گرفتم : من چیکارم که نذارم ؟ … برم عزیزجون بگم بیاد …

ــ خودم تماس گرفت الان میاد …

با هم وارد شدیم .

ــ الان حالت بهتره ؟

ــ آره … خیلی !

ــ خوشحالم …

ــ روزه که نیستی ..


romangram.com | @romangram_com