#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_159
ــ ببین با طعنه و کنایه حرف نزن … تو چی می دونی از مهلا ؟
ــ هیچی آقا صفا … هیچی !
عقب گرد کردم که بر گردم بالا .. تاب ایستادن در نزدیکی و نفس کشیدن در هوایت را نداشتم …
دستم را گرفتی : بین شهرزاد …
خون در عروقم از جریان ایستاد … یخ کردم !
با خشم دستت را پس زدم : من و شما دیگه نسبتی با هم نداریم آقا صفا … و خیلی ام خوشحالم که نداریم .. بار آخر بود که به خودت اجازه دادی به من دست بزنی !
دیگر منتظر جوابت نماندم و برگشتم بالا ….
پر از التهاب و هیجان بودم اما خودم را دلداری دادم : از بار قبل که دیدیش حالت بهتره .. دیدی که دستو پاتو گم نکردی … تونستی جوابشو بدون اینکه گریه کنی … آره .. تو الان حالت خیلی بهتره … داری فراموشش می کنی …
اما … اما حالم بهتر نبود .. نتوانسته بودم فراموشت کنم .. خدا یا یعنی می شد ؟ اشکهای گرمم بر گونه های سردم روان شدند … خدایا … خدایا … چرا به این درد مبتلا شدم ؟ درمانم چیه ؟
از پنجره نگاهت کردم . کلافگی ات را خیلی خوب احساس می کردم … سیگارت را انداختی و پا بر آن گذاشتی و به سمت خانه تان رفتی …
می دانستم این حس بدبینی به مهلا مثل خوره به جانت افتاده و وچقدر آزارت می دهد … می دانستم اما کمکی از دستم بر نمی آمد …
روی تختم دراز کشیدم با اینکه می دانستم خواب به چشمانم نخواهد آمد سعی کردم بخوابم .
*****************
ــ من می رم .. بذارید حال و هوایی عوض کنم …
ــ می خوام صد سال سیاه حالو و هوا عوض نکنی .. من دیگه به تو اعتماد ندارم ..نمی تونم بذارم هر جا بری و هر کار خواستی بکنی …
ــ مهم نیست که اعتماد دارید یا نه … اما خونه ی حاجی بابا هر جا نیست و من همراهشون می رم .
پوزخندی زد : در اینکه تو سرخود شدی شکی نیست ..اما من ادبت می کنم .. یاد می گیری که نباید رو حرف من حرف بزنی .
نگاه از چهره ی عصبی پدر گرفتم و به مادر نگاه کردم . بی طرف …. مثل همیشه … چقدر حرصم می داد این حالتش .
به اتاق حاجی بابا رفتم . داشت نماز می خواند . صبر کردم ….
می خواستم چند وقتی را با آنها به شهرستان بروم … به دوراز خانواده ام باشم …. به دور از هوای تو … دور از آن نگاهههای پر شک و بدبین … خسته شده بودم … دلم زندگی می خواست .. سرزندگی … در آن دو هفته ای که حاجی بابا و عزیز جون خانه مان بودند حالم خیلی بهتر بود .. در همان مدت کوتاه اعتماد به نفسم را تا حد زیادی باز یافته بودم … رنگ ورویم به قول عزیز جون باز شده بود … دیگر آنقدر بی رمق و ناتوان نبودم …
حاجی بابا نمازش را خواند … در حالی که سجاده را جمع می کرد گفت : کاری داری بابا جون ؟
romangram.com | @romangram_com