#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_160
ــ قبول باشه ..
ـــ ان شاالله … خدا قبول کنه … خب ؟
ــ حاجی بابا آقا جون می گن حق ندارم با شما بیام … اما من می خوام بیام … خواهش می کنم …
لبخند مطمئنی زد : تو رو با خودمون می بریم …. همه ی ماه رمضان رو اونجا پیش خودمون می مونی … خوبه ؟
با خوشحالی گفتم : عالیه … من که از خدامه …
خندید : الان خودم صحبت می کنم ..
از اتاق رفت بیرون و من هم به اتاقم رفتم … صدایشان را می شنیدم . پدر مخالف بود اما حاجی بابا با لحنی قاطع حرف آخررا زد .. چه خوب می شد که با آن ها از این خانه می رفتم … آن شب با رویای رهایی از آن جا حتی برای یکماه و چند روز به خواب رفتم … دو روز دیگر به شهرستان می رفتیم من خوشحال بودم .. خیلی زیاد … و تنها کسی که ناراحت شد از شنیدن این خبر رامین بود …
ــ واقعا می خوای بری ؟ اونم تا آخر ماه رمضان ؟
ــ خب آره ..برم یه هوایی عوض کنم … از اینجا خسته شدم … دلگیر شدم !
ــ دلم واست تنگ میشه .
شرم به نگاهم نشست ….
ــ میشه نری ؟!
نگاه مبهوتم را به چشمان غمگینش دوختم : نرم ؟ !!!
کلافه و محزون بود : آره … بمون … نمی تونم نبودنتو تحمل کنم … سخته واسم !
ــ رامین !!
ــ شهرزاد …
دستی به صورتش کشید : شهرزاد دلم واست تنگ میشه !
باز هم همان جمله … لبخندی کمرنگ بر لبم نشست : رامین خواهش می کنم اینجوری نگو غصه م می گیره …تو برای من خیلی عزیزی و من نمی تونم ناراحتیتو ببینم .. اگه بخوای نمی رم ..اما باور کن اینجا داره دلم می پوسه …دارم داغون میشم … جز تلخی و ناراختی هم که برای تو ندارم ….
نگاهش را به چشمانم دوخت : خیلی سخته ..هرروز که از سر کار میام نبینمت … هرشب قبل از خواب بهت سر نزنم … اما … باشه .. باشه برو گلم …راست می گی اینجا عین اینه که تو قفسی … برو عزیزم …. مواظب خودت باش … من هرشب تماس می گیرم باهات …
به مهربانی اش لبخند زدم … کاش می شد …. نه …دلم هنوز وفادار تو بود … توی بی وفا ..اما به خودم قول داده بودم عشقت را از دلم کاملا پاک کنم … طوری که اثری هم نماند!!!
*****************
romangram.com | @romangram_com