#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_158

حاجی بابا با همه سرسنگین بود .. با هر کس که با من بی مهری کرده بود … چه حس خوبی بود که یک حامی مثل او داشته باشی … یکی که همه ی حرف هایت را از چشمانت بخواند … بی ذره ای شک همه را بپذیرد ..

حمایت های حاجی بابا دلم را روشن کرد .. دلی که می رفت تا سیاه شود … قرار و آرام را به دلم برگرداند …..

مرا به اجبار به بالا برگرداند .. دلش برای تنهاییم می سوخت … از همه ی قضایا باخبر شد جز خودکشی من … هیچ کس جرات نکرد در این مورد حرفی بزند .. و چه خوب وگرنه ممکن بود مرا هم …

به هر حال آن روزهایم بهتر بود .. در میان آن همه روز سیاه و سفید آن روزها نعمت بزرگی بود برایم …

آنها نتوانستند با مهلا رابطه ی خوبی برقرار کنند .. عمه هم از این موضوع دلگیر بود و می شنیدم که به عزیز جون گلایه می کند که چرا یه دونه عروس منو تحویل نمی گیرین ؟ بهش بر خورده پیش صفا گریه کرده که چرا پدربزرگ مادربزرگت از من خوششون نمیاد …

عزیز جون گفت : راستش سیمین من نمی تونم به کسی که جای بچم نشسته محبت کنم .. به دلم نمیشینه …

چقدر دلم گرفت وقتی شنیدم … چه محبت نابی در دلش بود نسبت به من … تو چه ؟ چطور توانستی به راحتی مهلا رو بذاری جای من ؟ !!!

رابطه ام با بقیه کماکان همان بود که بود … فقط با شهره و رامین خوب بودم .. با آن ها حرف می زدم … رامین کمتر می آمد دیدنم .. به وضوح گرفتگی چهره اش را می دیدم … کلافگی هایش را … برای همین گاهی که می دم در حیاط است به دیدنش می رفتم … خیلی به حضور پررنگش عادت کرده بودم …

آن شب هم داشت سیگار می کشید … بوی سیگارش را حس کردم .. بی سرو صدا رفتم پایین ..اما … وقتی نگاهم به نگاهت گره خورد بی اراده پا پس کشیدم … نگاهت سرتاپایم را کاوید … قبل از اینکه به بالا برگردم گفتی : صبر کن !!

صبر کن !

پاهایم دیگر یارای رفتن نداشت . ایستادم .. بی حرف و بی حرکت . برخاستی و به سمتم آمدی … دلم هنوز …

مقابلم ایستادی ! کامی دیگر از سیگارت گرفتی و به چشمانم خیره شدی … دود سیگار را فرو دادی و چند لحظه بعد با بازدمت بیرون فرستادی … از کی سیگار می کشیدی ؟ !!!

ــ از مهلا چی می دونی ؟

پوزخندی که بر لبم نشست خیلی سریع اتفاق افتاد .. پیش از آنکه بخواهم فکر کنم . !

ــ حالا نوبت مهلا جونه ؟

ــ اون روز گفتی یه چیزایی می دونی …

سعی کردم خونسرد باشم و طپش های دلم را نادیده بگیرم .

ــ نه آقا صفا …من چیزی در مورد خانومتون نمی دونم … فکر بد در موردشون نکنید …

یک کام دیگر و حالتی عصبی : پس چرا گفتی که ..

به میان حرفت آمدم : من غلط کردم !!!

خندیدم .. تلخ !

ــ حالا دیگه نوبت مهلاست ؟ هرچند اون حقشه … البته منم حقم بود … اون به خاطر هفت خط بودنش .. منم به خاطر حماقت و سادگیم !

romangram.com | @romangram_com