#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_148
صدای مادرت چون خنجر به قلبم فرو رفت : مواظبش باش مهوش جون … جوونه نذار خام این دختر بشه .. اصلا حواست هست چقد بهش سر می زنه ؟
زن عمو : من بهش اعتماد دارم سیمین جون ..
ــ من که دیگه به چشمم اعتماد ندارم … وقتی اون اینطوری از آب در اومد …
دستم را روی گوشهایم گذاشتم .. خدایا کاش نمیشنیدم ..نمی خواستم بیش از این از آن ها دلگیر شوم .. دلگیری بیشتر می شد نفرت …. من با نفرت بیگانه بودم … اما آن روز ها با دیدن چهره ی جدید افرار دور و برم …
غروب بود که دوباره آمد .. هنوز مهمان ها نیامده بودند .
نگاهش نکردم .
آمد رو به رویم نشست : مثلا الان قهری ؟
بی حوصله نگاهش کردم : قهر واسه چی ؟
از نایلونی که دستش بود آب میوه ای بیرون آورد و نی درون آن زد و به طرفم گرفت … کیک هم برایم باز کرد .. از همان ها بود که دوست داشتم …
ــ نمی خورم .
خندید : واسه آشتی گرفتم .
پوزخندی زدم : پس خودت قهر بودی …
خنده اش هرچند واقعی نبود اما خب …
گرفتم . با آنکه بی میل بودم اما خنکی آب میوه باعث شد جرعه ای بنوشم …
خودش هم مشغول شد : خیلی گشنم بود .. ناهار نخوردم ..
ــ چرا ؟
ــ اعصابم به هم ریخته بود …. چرا نمی خوری ؟
ــ میل ندارم …
ــ بی خود .. تا آخرشو می خوری …. ناهارتم که دیدم دست نخورده برگردوندی .
ــ چیزی از گلوم پایین نمی ره … بغض داره خفم می کنه …
چشم هایش را به حالتی عصبی بست : شهرزاد دوباره شروع نکن …
نگاهم کرد : دنیا که به آخر نرسیده … به جهنم که رفت …
romangram.com | @romangram_com