#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_149
ــ تو اینو می گی …. بگذریم .
آب میوه را از دستم گرفت و به دهانم نزدیک کرد : خواهش می کنم .
چه اصراری …
به ناچار گرفتم و به اجبار نوشیدم .
دقایقی دیگر حس عجیبی به من دست داد … با خودم فکر کردم از فشار عصبی زیاد داره حالم بد میشه .. چشمهایم تار می دید .. .
سرم را تکان دادم : چرا اینجوری شدم …
به رامین نگاه کردم نگاه آرامش با من بود . حس رخوت و سستی به من دست داد .
پرسید : خوبی ؟
ــ نمی دونم …
زبانم سنگین شده بود … میل عجیبی به خوابیدن پیدا کردم … مقاومت برای بیدار ماندن بی فایده بود … صدایش را شنیدم : منو ببخش عزیزم .. مجبور شدم . اینطوری خودتو ….
دیگر نفهمیدم چی شد …. در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفتم . !!!
چشم گشودم.چند ثانیه وقت لازم بود تا بتوانم موقعیتم را درک کنم.و به یاد بیاورم که…
سکوت و سکونِ خانه….جشنِ عقدِ تو….پس چرا هیچ صدایی نمی آمد؟
بلند شدم….نگاهی به بیرون انداختم….به نظر می رسید هیچ کس نباشد….سرم سنگین بود… چطور خوابم برده بود؟!
برخاستم و به سمت در رفتم….با نگاهی به بیرون متوجه شدم.آری اثربرگذاری جشن کاملا مشهود بود….یک جشنِ باشکوه….
حیاط به هم ریخته بود . حتما همه آنقدر خسته بودند که نتوانسته بودند بیدار بمانند و حیاط را تمیز کنند….من چرا خوابیده بودم؟چرا هیچ به خاطر ندارم؟!
رفتم بیرون… باید آبی به صورتم می زدم تا از آن حالت گیچی در می آمدم…
با دیدن رامین که جای همیشگی نشسته بود و سیگار می کشید، پای سست کردم…آخرین لحظه را به یاد آوردم….آن آبمیوه…آه … متوجه شدم…اصرارش برایِ نوشیدن آن…
نگاه دوم را دقیق تر به حیاط انداختم…..جوششِ اشک درونِ چشمانم بی اختیار بود…یعنی همه چیز تمام شده بود؟به همین راحتی؟اندازه ی یک خواب چند ساعته؟!
بی حس و حال رویِ اولین صندلی نشستم…یعنی باید باور می کردم؟!
چانه ام لرزید و بغضم شکست….
romangram.com | @romangram_com