#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_147


اشک هایم چکیدند …

در آغوش گرمش حل شدم … مقاومت نکردم ..من خیلی تنها بودم !!!

پیشانی ام را بوسید. و رهایم کرد … انگار این درآغوش کشیدن بی اراده اش بوده باشد سریع عقب کشید : معذرت می خوام !!

با عجله رفت بیرون … من اما هیچ حس خاصی به او نداشتم … اگه تو جای او بودی ….

یاد تو بی حس و حالم می کرد … نشستم و در فکر تو غرق شدم …. سال گذشته ….

***************

بد ترین خبری که می توانستم بشنوم این بود که قرار ست در همان تعیلات عید عقد کنی … روز مرگم بود انگار …

شهره از صبح آمد پایین .. با کتاب و دفتر هایش … می دانستم می ترسد از اینکه باز هم دست به دیوانگی بزنم ….اما من واقعا دیگر به آن فکر نمی کردم … کاری که تو می کردی کشتن تدریجی من بود …

جشن را در حیاط خانه برگذار می کردید … خدایا … چگونه تاب بیاورم ؟ اصلا می توانم ؟

از صبح همه در تکاپوی بر گذاری جشن بودند … سرو صدایشان سوهان روح و اعصابم بود .. داشتم دیوانه می شدم … باورم نمی شد که به همین راحتی با یک بهانه ی بی اساس اینگونه مرا از زندگیت حذف کردی و دیگری را بر جایم نشاندی .. در دل و در خانه ات … خانه ای که قرار بود با هم برای انتخابش برویم .. خانه ای که می گفتی باید به سلیقه ی من باشد چون من بیشتر وقتم را در آن خواهم گذراند …

آه .. ای کاش لا اقل حرف هایت را فراموش می کردم .. محبت هایت … طعم نوازش ها و … خدا یا چرا از یادم نمی رود ؟ چرا نمی توانم به چیزی یا کسی غیر از او فکر کنم ؟ او که دیگر … به ..من … تعلق ندارد !!!

همدم آن روزم اشک بود و آه ….

رامین مدام به من سر می زد … حالم را می دید و عصبی می شد : پاشو آماده شو بریم بیرون …

ــ نمیام … تنهام بذار .

ــ نمی تونی طاقت بیاری .. به خاطر خودت می گم … آقاتو راضی می کنیم اجازه بده تو رو از اینجا ببرم … خواهش می کنم …

ــ گفتم نمیام رامین .. راحتم بذار .. بذار به درد خودم بمیرم ….

ــ بلند شو عزیزم … می ریم …

با پرخاشی که اصلا به اختیار خودم نبود حرفش را قطع کردم : چرا نمی فهمی ؟ می گم نمیام …حالم بده .. داغونم … دارم می میرم …

نگاه عصبی و پر از اندوهش را به چشمهایم دوخت : به درک که مُردی …. لیاقتت همین نامرده عوضیه که ….

دندان به هم سایید و حرفش را ادامه نداد و با عصبانیت ترکم کرد .. من نمی خواستم او را برنجانم اما …. سر بر زانو گذاشتم … کی این لحظه های سیاه تمام می شد ؟ !!!

صدای عمه را می شنیدم که برای گذاشتن صندلی ها به رامتین و شایان دستور می داد … برای ریسه بندی حیاط … و صدای زن عمو که می گفت : معلوم نیست این پسر چشه ؟ مدام مثه مرغ سر کنده بال بال می زنه … نمی دونی چقد غصشو می خورم ….


romangram.com | @romangram_com