#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_144

به خودم مسلط شدم . نباید می ترسیدم .. من که آب از سرم گذشته بود .. رو گرفتم و جواب ندادم .

جلئ آمد : با تو ام … کی گفت بیای اینجا ؟ !!

نمی خواستم حرف بزنم . هنوز تنم از ضربه هایی که زده بود درد می کرد و قلبم از حرفهایش می سوخت …

بالا سرم ایستاد و بازویم را گرفت : پاشو ببینم .. برگرد تو اتاقت .

به خودم کمی بیشتر جرات دادم و دستم را کشیدم .

فریاد زد : لال شدی ؟ گمشو برو تو اتاقت … پاشو ببینم …

با کلافگی گفتم : نمیام ..

خیلی عصبی شد : چی گفتی ؟ نمیایی ؟ مگه دست خودته ؟ پاشو اون روی منو بالا نیارا …

ــ نمیام آقاجون .. بذار به حال خودم باشم …

با خشونت بیشتری بار دیگر بازویم را کشید و وادارم کرد بایستم . رو به رویش ایستادم اما نتوانستم به چشمانش نگاه کنم .

ــ نمیام اینجا راحت ترم .

ــ می خوام صد سال سیاه راحت نباشی …بذارم بمونی که گند بزنی به آبروی چندین و چند ساله ام ؟

ــ مطمئن باش آقا جون اگه منو به زور ببری کاری می کنم که …

چنان به دهانم کوبید که به عقب پرتاب شدم و سرم محکم به دیوار خورد و درد در سرم پیچید …

فریادش تنم را لرزاند : تو غلط می کنی … افسار پاره کردی اما من درستت می کنم چشم سفید ….

اشک هایم از چشمان ناباور و مبهوتم فرو ریخت : نمیام .. اگه به زور ببری خودمو می کشم ….من از اون خونه و آدماش بدم میاد …

قبل از اینکه دو باره به سمتم هجوم بیاورد رامین سراسیمه وارد شد : چی شده عمو ؟ !!

پدر نگاه پر عتابش را به او دوخت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ چند بار بگم تو کار این دختر دخالت نکن ؟ باید برگرده به اتتاقش …

رامین نگاه نگرانش را به من دوخت : چرا اومدی اینجا ؟ تو حالت خوب نیست ..

در میان گریه ی بی اراده ای که کنترل صهق هقم را هم نداشتم گفتم : واسه اینکه از همه شون بدم میاد …واسه چی بیام ؟ به خاطر کی بیام ؟ نترس دیگه دست به خودکشی نمی زنم … تازه فهمیدم که آدمای دورو برم اینقدر ارزش ندارن که به خاطرشون دنیامو به باد بدم …

عمو مسعود هم آمد .. حرفهایم را شنیده بود : بس کن دختر .. خجالت بکش .. داری با آقات حرف می زنیا …

رامین با دلسوزی گفت : آقا جون شهرزاد حالش خوب نیست … عمو جون بهش فرصت بدین … بحران سختی رو پشت سر گذاشته … با مرگ دست و پنجه نرم کرده .. خواهش می کنم درکش کنین …

romangram.com | @romangram_com