#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_145


بعد هم کمکم کرد بلند شوم : بیا بریم صورتتو بشور …

پدرم را عمو مسعود برد بیرون . دستم را از دست رامین کشیدم : نمی خوام .. ولم کن …

ــ آخه لبت زخم شده … بیا بریم بشور… داره خون میاد ….

دستم بی اراده به سمت لبم رفت … به خون گرمی که سر انگشتم نشست نگاه کردم … تازه کز کز کردن لبم رو حس کردم … چه سوزش و دردی هم داشت . به حیاط رفتم و با آب سرد صورتم را شستم …

وقتی راه می رفتم پیش چشمهایم سیاهی می رفت… خیلی ضعیف شده بودم ….

عمو و پدر لب ایوان خانه ی عمو نشسته بودند .. بی آنکه نگاهشان کنم به زیر زمین بر گشتم .. رامین حوله ام را به دستم داد : بیا گرم شو …

ــ برو رامین …بیرون نشستن .. می ترسم انگ بدتری بهم بزنند …

نگاهش پر از بغض بود : چقدر رنگت پریده … برات جیگر می گیرم میارم ..

صدایش … متعجب نگاهش کردم . چشمانش سرخ بود و پر از اشک : شهرزاد اگه بلایی سرت می اومد ..من خودمو نمی بخشیدم …

ــ تو چرا ؟ تو که جز محبت و معرفت واسه من چیزی نداشتی که …نمی دونم چطور می تونم جبران کنم …

دستی به چشم هایش کشید : من برم یه چیزی بگیرم بیام .. زود بر می گردم ….

رفت و نگاهم را به دنبال خود کشید … بیچاره او !!

بوی خوش جگر کباب شده اشتهایم را تحریک می کرد … خیلی گرسنه بودم … کنارم نشست و برایم لقمه گرفت .

لبخند کم جانی بر لبهای رنگ پریده ام نشست .. مرا به یاد تو انداخت …

لقمه را گرفتم : ممنون .

ــ نوش جونت …

لبخندش شرمگینم کرد . نگاهم را گرفتم … و مشغول خوردن شدم …

در تمام مدت سکوت کرده بود … و چه حس خوبی از آن همه درک شدن به من دست داد .

ــ خودت نمی خوری ؟

ــ نه عزیزم . سیرم .. برای تو گرفتم …

ــ اما اینجوری به من مزه نمی ده .


romangram.com | @romangram_com