#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_143


ای دریغا که شد چشم سیاهی قبله گاه منو روی نمازم ….

تو ای ساغر هستی ……

شانس با من یار نبود .شهره قبل از رفتن به مدرسه به من سر زده بود….خدایا؟…چرا باید همین امروز؟

از دیدن من در آن حالت و غرق در خون شوکه می شود.با صدای جیغ بلندش همه سراسیمه به زیر زمین می دوند….من دیگر به هوش نبودم…. و هیچ کدام از این اتفاقات را به یاد ندارم….شهره می گفت تو از دیدنم در آن حالت فریاد می زدی که یکی به اورژانس زنگ بزنه…کنارم زانو زدی….در آغوشم گرفتی….و بی پروا گریه کردی….شنیدن حرفهایش بعد از اینکه به هوش آمدم دیگر برایم لطفی نداشت.آنچه نباید می شد، شده بود…..آنچه نباید می گفتی را گفته بودی….در واقع تو مرا همان روز قبل کشته بودی…..شهره می گفت ،رامین تو را پس زده….با تو در گیر شده….دیوانه وار نعره می زده که تقصیر توئه نامرده….بگذریم…همه را خودت به خاطر داری…اشکهای مادرم و بغض پدرم….همه با وجود نفرتی که ازم در دل داشتند … برای حال زارم گریسته بودند….دیگر هیچ چیز برایم مهم نبو….حتی اگر می آمدی و می گفتی که همه را دروغ گفتی….از سزِ خود خواهی و غرور…نه…دیگر دردی از من دوا نمی شد….

وقتی دیدم که زنده ام هم نفس راحتی کشیدم که می توانم توبه کنم و از خدایم عذرخواهی کنم….هم بار غمی بر دلم نشست که چگونه باز هم در میان شما بمانم و حقارت و نادیده شدن و بد نامی را تاب بیاورم.

سکوتی عجیب مهمان لبهایم شد….دیگر میلی به حرف زدن نداشتم….فقط شهره بود که به اصرار مرا به گفتن چند جمله وا می داشت….هر چند تلخ …اما به همین هم راضی بود….چه مهربان بود خواهر کوچکم….با دیدن رفتار شیرین که عاشقش بودم،روز به روز بیشتر قدر شهره را می دانستم.کاش به اندازه ی ارزنی محبت و معرفت شهره را داشت….

وقتی به خانه برگشتم با پدری خشمگین روبهرو شدم که بی آنکه به بدحالی و ضعفم توجه کند مرا به باد کتک گرفت… که چرا می خواستم ابرویش را ببرم؟!….باز هم به فکر خودش و ابرویش بود….بیش از پیش مرا در خود شکست….گفتنش آسان است….خدا نکند در شرایطی مشابه قرار بگیری که حس می کنی دنیا برایت به آخر رسیده … همه چیز پیش چشمانت تیره و تار می شود….

اینبار تو به دادم رسیدی…تو مرا از دست خشم وعصیان او نجات دادی و به اتاقم بردی….همه ی غم وغصه ام را بر سر تو خالی کردم:

ـــ ازت متنفرم…تو باعث همه ی بدبختیامی….برو…دیگه نمی خوام ببینمت….

اما خدا می داند که با گفتن هر کدام از این کلمه ها وجودم لبریز از درد می شد…من و خواستن ندیدنت؟…. من و تنفر از تو؟…من و پرخاش به تو؟!!

نگاه محزون و آرامت دلم را به درد می آورد….

شهره گفت:برو بیرون صفا…اذیتش نکن… می بینی که داغونه….

بی حرف رفتی و بیشتر آتشم زدی…..چون دیوانگان به وسایل اتاقم هجوم آوردم….آینه را شکستم….میز و کمد و همه چیز را به هم ریختم….شهره گریه می کرد و سعی می کرد جلویم را بگیرد….مادر به اتاق دوید….نگران این بود که پدر باز هم مرا کتک بزند….مرا محکم در آغوش گرفت و گریه کرد….سینه ی پر مهرش آرامم کرد…اما از او دلخور بودم….چرا سکوت کرده بود؟!

او را پس زدم…هق هق گریه ام در اتاق پیچید….هر دو بی سر و صدا شزوع به جمع کردن وسایل شکسته و پخش شده ی کف اتاق کردند….خودم را روی تخت انداختم….دلم فقط گریه می خواست هر چند آن هم آرامم نمی کرد….

وقتی رفتند من هم آرام شده بودم….دیگر صدایم در نمی آمد و بی صدا اشک می ریختم….

از اینکه زندانم عوض شده بود زجر می کشیدم…من به همان زیر زمین انس گرفته بودم….در و دیوار آنجا مأنوس غم و درد هایم بود.

بلند شدم…باید می رفتم…دیگر این اتاق روبه روی اتاق تو را نمی خواستم!

بی سر و صدا رفتم پایین .بخاری را روشن کردم و کنارش نشستم….خبری از آن بستر خونی که شهره از آن حرف می زد نبود…نگاهی به مچ باند پیچی شده ام انداختم….شرمی عذاب آور وجودم را پر کرد….نگاه از آن گرفتم….وجودم پر از بغض می شد….پر از یک گلایه ی بزرگ از همه ی شما!!

اما هر چه بود دیگر نمی خواستم با دست خودم مرگ را بار دیگر تجربه کنم….می ترسیدم…از عاقبت این کار می ترسیدم….از خودم بیشتر از همه بدم آمده بود….تازه چشمانم به رویِ حقیقت باز شده بود….چرا؟…چرا باید به خاطر تو دست به چنین کاری می زدم؟!پشیمان بودم . نادم….چه احساس تلخی….



در زیر زمین به شدت باز شد .. از جا پریدم .. پدر بود که با عصبانیت وارد شد : با اجازه ی کی اومدی پایین ؟


romangram.com | @romangram_com