#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_142
صبح برای نماز بیدار شدم … خیلی سرد بود … بخاری را روشن کردم و به حیاطرفتم … چراغ های هر سه ساختمان خاموش بود .. هنوز کسی بیدار نشده بود … وضو گرفتم و بر گشتم .. می لرزیدم .. دستهایم را گرم کردم … و کمی بعد برای نماز قامت بستم .
نمازم که تمام شد با اندیشیدن به کاری که می خواستم بکنم بغضی سنگین راه نفسم را گرفت … اشک از چشمانم روان شد . واقعا برای چه باید می ماندم و ادامه می دادم ؟ خدایا شاهدی که با من چه رفتاری دارند .. اون از خانوادم .. اینم از عشقم .. مثلا همسرم …. خدایا می دونم که نبودنم براشون بهتر از بودنمه .. برای خودمم بهتره .. دیگه زجر نمی کشم .. منو ببر و راحتم کن … می دونی که چه آرزوهایی داشتم …اما همش دیروز ..همون وقتی که صفا اون حرفا رو بهم زد تو دلم دفنشون کردم و به سوگشون نشستم …. منو ببخش خدا جون … فکر می کنم بهترین کارو می کنم .
سجده امو جمع کردمو و …
سخت بود …. خیلی سخت … یک دنیا آرزو داشته باشیو …
اشک هایم همچنان روان بود … دست هایم می لرزید … من توانش را نداشتم .. اما مصر بودم برای انجامش !
تیغ را روی رگ دستم گذاشتم … وقت خوبی بود … معمولا تا ساعت ده کسی به سراغم نمی آمد …. تا آن موقع دیگر همه چیز تمام شده بود … پنج ساعت دیگر پیکر بی جانم را پیدا می کردند …. پیکر بی جانی که مدفن آرزوهای از دست رفته ی دختری بود که تا آخرین لحظه به عشقش پایبند بود و به جرم خیانت ….
خدا یا خیلی سخت بود … خیلی!. با دست لرزان و سردم تیغ را روی رگم فشردم …سوزش و فوران خون … از دیدن روان شدن خون از رگم با آن حجم زیاد چشمهایم سیاهی رفت …. دراز کشیدم … در آن سرما خیس عرق شده بودم و نوای طپش قلبم سکوت را می شکست …. بدنم گُر گرفته بود … همچنان به حال زار خودم اشک می ریختم .. برای دلی که زیر پا له کرده بودی … احساس کردم بیش از هرزمانی دلتنگتم .. آخرین آرزویی که داشتم این بود که در آغوش تو جان دهم … اما این هم مثل بقیه ی آرزوهام محال بود و به دور از ذهن ….
کم کم گُرگرفتگی ام جایش را به بی حسی می داد و سردی .. بدنم سرد می شد … خوابم گرفته بود ..اما می خواستم … بیدار بمونم و آخرین لحظاتمو به تو فکر کنم … به یاد خاطره های مشترکمون … دلم خیلی گرفته بود صفا !
خورشید کم کم طلوع می کرد و من غروب …. چه حس غریبی … حال عجیبی داشتم … حالتی غیرقابل توصیف .. پشیمانی توام با اندوه زیاد … شرم از خدا …نمی دانم یک حس و حال مشخص نبود 1
چشمهایم به روی صبح بسته شد !!!
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان
من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی به دیوار زمانم
بی سر انجامو بی نام و نشانمچون غباری به جا از کاروانم
تنها ترین تنها منم سرگشته و رسوا منم
آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان
عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم رنج و عذابی بود و بس
ای فلک بازی چرختو نازم بی گمان آمدم تا که ببازم
romangram.com | @romangram_com