#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_141
ــ رفتن آقاجون دیگه بیشتر نمک رو زخمم پاشید … دلم می سوزه رامین … دلم می خواد بمیرم …
هق هقم را خفه کردم … دست گرمش روی دستم نشست : آروم باش عزیزم …حالتو خوب درک می کنم .. حال یک سال پیش منه ….
ــ حالا من چیکار کنم ؟ دارم دق می کنم …
ــ شهرزاد …
دستش می لرزید .
ــ من … من هنوزم تو رو دوست دارم ! بیشتر از هر وقت دیگه !
نه ! این بدترین حرفی بود که می توانست بر زبان بیاورد … نه ! محال بود … دستم را کشیدم : بس کن رامین . می دونی که نمیشه … دیگه تکرارش نکن …
ــ چرا ؟ بازم منو پس می زنی ؟
بغض این بارم سنگین تر بود : بحث پس زدن نیست .. شرایط منو تو خونواده ی خودمو و خودت خوب می دونی .. می دونی که تو فامیل دیگه آبرویی برام نمونده … می دونی که خانوادت حاضر نیستند نگام کنند …
ــ من به اونا کاری ندارم ..
ــ تو اینو می گی .. اما می دونی که همش بسته به اوناست .. از اینا گذشته من تازه سیاهِ از دست دادن عشقم را پوشیدم .. تازه امروز باورم شد که ….
ــ شهرزاد .. الان حالت خوب نیست ..نباید بهت می گفتم .. اما دیگه طاقت نداشتم .. از عصری که صفا بهت گفت می خواد چه غلطی بکنه با خودم کلنجار می رم که بگم یا نگم … اما نتونستم که نگم . … منو ببخش .. اما این بار کوتاه نمیام مگر اینکه بدونم ته دلت یه ذره هم بهم محبت نداری .. منو قبول نداری …ببین ..نمی گم دوستم داشته باش ..نمی گم عاشقم باش .. فقط می خوام باور کنی که دوستت دارم .. که از ته دلم می خوامت … همین !
می لرزیدم .. چه اعتراف صادقانه ای … باور داشتم .. از خیلی قبل باورش کرده بودم … اما نمی توانستم … شدنی نبود که بتوانم .
ــ خواهش می کنم تنهام بذار رامین .. من خودم به اندازه ی یک کوه درد و غم تو دلم هست تو دیگه بد ترش نکن .
لحظاتی در سکوت خیره ام ماند : من می خوام کمکت کنم … تو لایق بهترین هایی … من وفا و پاکی تو رو می خوام .. چیزی که هیچ کس ندید .
بلند شد : برای یک بار هم که شده به من فکر کن نه به عشق از دست رفتت … احساس صفا به تو عشق نبود شهرزاد .. یه هوس بود که با اومدن مهلا از دلش پاک شد !
حق با اوبود … هرچند شنیدن و پذیرفتنش سخت بود اما حقیقت داشت …
رفت و من بر خلاف خواسته اش به تو فکر کردم …مگر می شد به تو فکر نکرد ؟ تو جزئی از وجودم شده بودی ….
در بسترم دراز کشیدم … بدون تو دیگر زندگی را نمی خواستم … نمی توانستم ادامه دهم …. شاید آن شب اولین بار بود که به خودکشی فکر می کردم . آنقدر خودم را باخته بودم که ذهنم به این سو کشیده شد که اگر من نباشم خیلی تاز مشکلات حل خواهد شد .. آری ..نبودن من به کجای دنیا بر می خورد ؟ !!!
آنقدر احساس حقارت و تنهایی وجودم را گرفته بود که جز به از بین بردن خودم به چیزی فکر نمی کردم … فقط می خواستم خودم را از این درد و رنج نجات بدهم … دیگر توان ادامه دادن نداشتم … نمی خواستم بدون تو زنده باشم …
romangram.com | @romangram_com