#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_140



رفتی !!! به همین راحتی حرف هایت را زدی و رفتی ! صدای شکستن دلم را که گوش فلک را پر کرد نشنیدی … صدای فروریختنم در خودم را نشنیدی …

زانوهایم تاب نیاورد …. به سنگینی یک کوه بر زمین افتادم … خدایا چگونه می توانم تاب بیاورم ؟ صفای من بودی که این حرف ها را زدی ؟ آنقدر بی رحمانه ؟ من انتخاب اشتباهی بودم ؟ چرا اینقدر دیر فهمیدی ؟ چرا وقتی که روحم دیگر از آن خودم نبود ؟ چرا پیش از پیوند روحم با روحت نفهمیده بودی ؟ !! خدایا ..من طاقت ندارم …

یکی از سخت ترین شب های عمرم بود آن شب …نمی توانم حال بدم را توصیف کنم … هنوز هم دلم از یاد آوری اش می گیرد .

همان شب به خواستگاری مهلا رفتی … با پدر و مادرت و عمو … و … پدرم . خدایا … پدرم .. برای مردی که قرار بود دامادش شود به خواستگاری رفت و این بیشتر از کاری که تو با من کردی مرا شکست ! بغضم بی حد و اندازه بود … دلم بیرون رفتن از خانه را می خواست … دلم گریه ی با صدا زیر آسمون و فریاد زدن را می خواست ! خدا را از ته دل و با فریاد خواندن می خواست … اما من زندانی بودم …نمی توانستم پایم را از خانه بیرون بگذارم … من محکوم به ماندن در زیر زمین بودم !

شهره آمد . حال خرابم را که دید با گریه راه آمده را برگشت .

تمام مدت که نبودید به تو فکر کردم … به نگاه های عاشقانه ات .. به حرف های شیرینت .. به قربان صدقه رفتن های گاه و بی گاهت …. به خلوت های دونفره مان .. گردشهای هرروزه بعد از مدرسه … قهرو آشتی هایمان … گفتن از روئیاهایمان ….اشک بود که چون چشمه ای می جوشید و خیال خشک شدن و بند آمدن نداشت …

دیر وقت بود که برگشتید … آمدنم پشت در بی اراده بود … چهره تان گرفته بود … شاید هم تصور من بود ! فقط مادرت بود که لبخند می زد … خوشحال بود !

به قامت بلند و آراسته ات نگاه کردم و آه از دلم برخاست … چی فکر می کردم چی شد ! از این به بعدش را چطور تاب بیاورم ؟ اصلا می توانستم ؟

نیمه شب بود که در آرام باز شد … بیدار بودم و در تاریکی نشسته بودم … رامین بود .

ــ هنوز بیداری ؟

صدایم گرفته بود . به حضور گاه و بی گاهش عادت داشتم . از وجودش در خلوتم نمی ترسیدم .

بی آنکه چراغ را روشن کند جلو آمد : بیدارت کردم ؟

ــ نه … مگه خوابم می بره ؟

باز هم جلو آمد و در کنارم با کمی فاصله نشست . : تا دیر وقت مغازه بودم .. تا همه بخوابن دیر شد … چطوری ؟

بغض پیچید در گلویم … چه دردی !

ــ می بینی که ! داغونم .

نگاهی به چشمان درشتش که در فضای کم نور حالت خاصی پیدا کرده بود انداختم : رامین من خیلی بد بختم ….

اشکم که روی گونه هایم روان شد از درد بغضم کم شد و نفسم بالا آمد .

چشم او هم درخشید …

ــ اون لیاقت تو رو نداره شهرزاد … بد بخت اونه که تو رو از دست داد …

نفس گرفت : دلم همش پیش تو بود … کلافه بودم …

romangram.com | @romangram_com