#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_137


وقتی برگشتم عمه را دیدم … متوجهم شد اما رو بر گرداند … با اخم … زن عمو را صدا کرد … قبل از اینکه به زیر زمین برسم زن عمو هم بیرون آمد …نگاهش نکردم تا حس بدی را که ممکن بود در نگاه او هم باشد ببینم . به درون رفتم و در را بستم … بوی نفت به دماغم خورد … و نگاهم افتاد به بخاری نفتی روشنی که کنار بسترم بود …. این محبت ها را نمی خواستم … خیلی کم رنگ بود .. من بیشتر از این ها به مادرانه هایش نیاز داشتم … اینکه در مقابل همه بایستد … از من دفاع کند … نه با سکوتش مهر تاییئد بر رفتار تو و آقاجونم بزند .

دستهای سرخ شده از سرمایم را روی بخاری گرفتم … کبودی هایش دلم را می فشرد …

گرسنه بودم اما از غصه و بغض چیزی از گلویم پایین نمی رفت … دوباره سر جایم دراز کشیدم … چقدر دلم از تو گرفته بود . چقدر بی رحم بودی که نگذاشتی درست توضیح بدهم .

آهی از دلم بالا آمد : کاش مهرت از دلم بره صفا ….

تا ظهر فقط فکر کردم و از بخت سیاهم گلایه ! تا اینکه شهره آمد … با یک دنیا مهربانی و محبت خواهرانه … در آغوشم کشید و گریه کرد …

نوازش کرد زخم های تنم را و بی صدا اشک ریخت … و من تازه حس می کردم معرفتش از همه ی شما بیشترست … چقدر شبیه رامین است … چگونه بی منت محبت می کند …

اشک هایش را پاک کردم و صورتش را بوسیدم : گریه نکن عزیزم .. ناراحتم می کنی …

ــ دارم دق می کنم شهرزاد .. تو حقت این نیست … نباید آقا جون اینطوری با تو رفتار می کرد. ….آتیش گرفتم از اینکه بقیه سکوت کردند … مگه تو رو نمی شناختند ؟ چرا باور کردند ؟ اصلا تو اشتباه کردی … بازم نباید اینطوری …

در آغوش کشیدمش : آروم باش عزیزم …. همین که خدا می دونه من بی گناهم برام بسه … دیگه به این فکر نمی کنم که چرا باور کردند .. چرا تحقیر کردند …

واقعا هم داشتم به همین نتیجه می رسیدم .. دیگر حرفی در این باره نمی زدم … باید خودتان می فهمیدید که در موردم اشتباه می کنید …

شهره تا وقت ناهار کنارم ماند . و پس از آن مادر صدایش کرد . رفت بالا و دقایقی دیگر برای من هم ناهار آورد و خواهش کرد که بخورم .و در حالی که سینی صبحانه را دست نخورده بالا می برد گفت : به جون شهره ببینم نخوردی دیگه نه من نه تو …

برایم عزیز بود … وجودش به من آرام داده بود … به اجبار چند قاشق از غذای خوش رنگ و بوی درون ظرف را خوردم … اما اشتهایی نداشتم … آن هم فقط به خاطر شهره خوردم . کنار زدم سینی را .. سر بر زانو گذاشتم … یاد ایام گذشته به خیر . … یاد با تو بودن هایم به خیر!! برای این دلتنگی دیگر نمی توانستم اشک هایم را نگه دارم !

شمارِ روز های تلخ و سیاه طرد شدنم از خانواده به سی رسید … یک ماه .. نمی دانم چطور تاب آوردم … چطور عادت کردم … ندیدنت … نبودنت … نخواستنت !!!

آنقدر کمرنگ شده بودم که دیگر کسی به من سر هم نمی زد … از یاد همه رفته بودم … تنها هم دمم شهره بود و رامین … همه از من بدشان می آمد … حالا دیگر همه می دانستند که من یک گناهکارم .. یک خطا کار … برای همین بود که دیگر نمی خواستند در جمعشان حضور داشته باشم … دیگر از کسی گلایه ای نداشتم … وقتی تو که عاشقم بودی به اصطلاح وپدرم که جگرگوشه اش بودم مثلا ، با من این طور رفتار کردید دیگر از که می توانستم گلایه داشته باشم ؟

دیگر از تنهایی هایم هم نمی ترسیدم … بر خلاف شبهای اول که می ترسیدم کم کم به آن خو کردم … شد انیس و مونسم … دیگر گوشی تلفن رامین را نگرفتم . اصرارش را رد کردم … می ترسیدم به من عادت کند … آنطور که نباید . وگرنه به خودم که اعتماد داشتم … دل بی عار و نفهمم هنوز هم …. آری هنوز هم به آنچه که نباید ! فکر می کرد … به آنچه که تمام شده بود … به تو .. به عشقی که به گند کشیده شده بود .

دیگر مثل روز های اول در را بر روی من قفل نمی کردند … دانسته بودند زندانی آرامی هستم که سرکشی نخواهم کرد … زندانی بی کسی که جز همان زیر زمین جایی برای رفتن ندارد 1 من هنوز هم آنجا را با دنیا عوض نمی کردم … کنار همه ی آن هایی بودم که بهترین روز های عمرم رادر کنارشان سپری کرده بودم … با اینکه دلم از همه تان گرفته بود!

شهره دلگیر بود اما لبخند بر لب داشت … دردی را در نگاهش دیدم اما می خواست آن را از من پنهان کند … کمی به نگاهش دقیق شدم … سوالم را بر زبان آوردم : چیزی شده شهره ؟

سعی کرد بخندد : نه بابا چی بشه ؟

ــ اما تو ناراحتی !!

ــ نه من خوبم .

ــ خوب نیستی شهره …بگو بدونم .. دلشوره گرفتم .


romangram.com | @romangram_com